۱۳۹۰ فروردین ۱۳, شنبه

عید 1390 با کیان

شنبه 13 فروردیم ماه 1389

پستت امروزم اولین پست سال 1390 هستش که قراره توصیف چند روز از روزهای خوب با تو بودن رو به همراه داشته باشه .

اولین اتفاقی که بعد از گذاشتن آخرین پستم که پست 6  ماهه شن کیان گلم بود افتاد 4 شنبه سوری بود......اون روز قرار بود که همه توی باغ جمع بشیم و آخرین 4 شنبه سال روز جشن بگیریم .....ساعت 9 بود ک از مطب اباب یاسر برگشنتیم خونه و شروع کردیم به آماده شدن .....ساعت 10 بود که رفتیم تو باغ .... میز وسط حیاط پر بود از خوراکیهای خوشمزه ...... کمی صبر کردیم تا همه پزشکا جمع شدن .... آقایون محترم هم شروع کردن به آتیش درست کردن ....یه آتیش خوشگل و بلند ....آقایون پزشک شروع کردن به ترتیب از روی آتیش پریدن.... تو هم کنار من زل زده بودی به آتیش و با چشمای قشنگ و نازت آتیش رو نگاه میکردی .....تا ساعت 1 شب همه با هم گفتیم و خندیدیم و 4 شنبه آخر سالمون روسپری کردیم .


شنبه 28 اسفند ما شد و ما هم منتظر شدیم تا مهمونایی که داشتیم از تهران برسن . تو این فاصله هم مامان سولماز هفت سینی رو که آماده کرده بود روی میز چید تا کمی حال و هوای عید بیاد تو خونه ......بالاخره خانواده شوشو ساعت 8:30 شب از راه رسیدن و کمی ما رو از تنهایی در آوردن ....برای شام مرغ درست کرده بودم .....بعد از خوردن شام کمی خوش و بش کردیم و گل پسر من یه سری از عیدیهاش رو که شامل چند تا شلوار و شلوارک و لگو و مکعبها رنگی خوشگل بود رو تحویل گرفت تا کمی با اسباب بازیهای جدیدش حال کنه .


یکشبه 29 اسفند ماه شد و بالاخره آخرین روز سال 1389.....سالی که باا خودش هزارارن هزار شیرینی داشت.... سالی که یه فرشته کوچولو به جمع 2 نفرمون اضافه شد و با خودش برامون یه دنیا خوشی آورد .....این سال به این قشنگی هم باید یه رزی تموم میشد و اون روز امروز بود .....29 اسفند.....شب ساعت 2:50 سال تحویل میشد و سال جدید میومد تا با خودش برامون خوشی بیاره ....برای شام هم بنابر رسم هر سال سبزی پلو با ماهی  درست کردم ، البته سبزی پلوی شفته ...... ساعت 12 شب بود که تصمیم گرفتیم 2 ساعت بخوابیم تا خسته نباشیم .....ساعتت 2:30 بود که همه از خواب بیدار شدیم تا موقع تحویل سال در کنار هم باشیم .....ای جونم که کیان گلم هم با اون اخلاق خوبش با اون مهربونیهاش و با اون قشنگیش ساعت 2:45 از خواب بیدار شد تا برای اولین بار تو اولین سال تحویل کنارمون باشه ..... قربون مهربونی و خنده هات که اینقدر خوش اخلاق بودی که همه متعجب شده بودن ......بالاخره لحظه تموم شدن سال 1389 فرا رسید و ما رو وارد یه سال نو کرد .....سالی که امیدوارم هر لحظه اش بهتراز قبلش باشه .....کیان گلم هم بعد از تحویل سال و انداختن چند تا عکس خوابید ......

سه شنبه 2 فروردین ماه ساعت 10 صبح بود که همه با هم راهی چابهار شدیم .....بالاخره بعد از گذروندن جاده های پیچ در پیچ  ساعت 4 ظهر بود که رسیدیم چابهار ....قرار بود تا 5 فروردین بمونیم ...... در کل سفر خوبی بود ولی به خاطر گرم بودن هوا و آفتاب سوزان و هوای شرجی من کمی اذیت شدم .....تو این مدت چند بار رفتیم منطقه آزاد خرید چند بار رفتیم دریا و یه بار هم با تور رفتیم جنگل حرا و قایق سواری .....در کل خوب بود وو خوش گذشت ......5 فروردین هم ساعت 8 صبح راهی خونه هامون شدیم .....تا ایرانشهر با خانواده شوشو هم مسیر بودیم ولی از اونجا از هم جدا شدیم تا دوران چند روزه با هم بودنمون به پایان برسه .....عصری بود که رسیدیم سراوان و زندگیمون دوباره از نو شروع شد .

یکشنبه 7 فروردین ماه روزی که پسر نازم هفت ماهه شد .... وای که چقدر بزرگ شدی کیانم ....چقدر قد کشیدی و چقدر نازتر شدی ...... مامان از امروز هم برات زرده تخم مرغ شروع کرد تا بخوری و بزر گ و زرگتر بشی ......

شنبه 13 فروردین ماه هم 3 تایی با هم رفتیم تا 13 مون رو بدر کنیم ....ساعت 12:30 بود که بابا یاسر از ویزیت برگشت و مامان هم وسایل رو جمع کرد و رفتیم بیرون ....رفتیم یه جایی به اسم زیارت که یه نخلستون بود .....تا ساعت 4 موندیم اونجا و ناهار وچای و میوه خوردیم و کلی عکس گرفتیم و برگشتیم .....خیلی خوش گذشت .... ولی کمی دلگیر بود  چون تنها بودیمم ولی چاره ای نیست .....الان هم که ساعت 9 شبه و تعطیلات عید تموم شد و باز هم نو از نو روزی از نو .

6 ماهگی کیان گلم

شنبه 7 اسفند ماه 1389

اصلا باورم نمیشه ....باورم نمیشه که نیم سال از بودنت درکنارمون میگذره ....نیم سال از در آغوش کشیدنت و بوئیدنت میگذره ...نیم سال از بهترین روزهای زندگیمون میگذره .... پسر کوچولوی ناز من نیم ساله شده .....یاد روز 4 اردیبهشت ماه 1389 میافتم که با هم و اما تو، تو شکم مامان به نیمه راه رسیده بودیم و چه ذوقی داشتیم ....الان هم همون حس زیبا رو دارم .....
خدایا شکرت میکنم که نعمتی به این بزرگی به ما بخشیدی تا قدردان نعمتهات باشیم .این بزرگترین نعمت رو برامون حفظش کن.

و اما واکسن 6 ماهگی و کابوس چند روزه مامان ....باز هم امروز بعد از چند روز کابوس دیدن، خودم رو آماده واکسن زدنت کردم ....با هم رفتیم درمانگاه شماره 3 ولی طبق معمول واکسن نداشتن و ما هم راهی درمانگاه شماره 5 شدیم ...دوست داشتم امروز واکسنت رو میزدیم تا از شرش خلاص میشدیم اما گویا قسمت نبود و اونجا واکسن ثلاث نداشتن ...ما هم قطره پولیو رو بهت دادیم و قرار شد که دوشنبه واکسنت رو بزنیم .....دوشنبه هم رفتیم درمانگاه شماره 3 تا واکسنت رو بزنیم ....اول که واکسن ثلاث رو بهت زدن تو یه کوچولو گریه کردی و بعد با نگاهای من و بابا شروع کردی به خندیدن .....ولی وقتی واکسن هپاتیتت رو زدن، شروع کردی به گریه کردن..... منم زودی بغلت کردم تا آروم شی....ولی از اونجایی که خیلی آقایی سریع گریه ات بند اومد و آروم شدی و شکر خدا اذیت نشدی .

دیگه کم کم داره روزهای آخر سال 1389 که برامون پر از خاطره خوب بود به پایان میرسه .....کاش همیشه و همیشه تو سال 1389 میموندیم تا لااقل کمتر دلتنگ این دوران قشنگ میشدم .....یاد خونۀ قبلیمون افتادم ....دلم واسه باز کردن در رو به ایوون حیاط و استشمام بوی خوب بهار و گلهای حیاطمون و شنیدن چهچه پرنده ها تنگ شده .......دلم واسه رفتن تو حیاط و قدم زدن با تو و انتظار کشیدن واسه اومدن بابا یاسر تو ساعت 12 شب تنگ شده .....دلم واسه دویدن از پله ها و رفتن به طبقه بالا و دیدن روی گل مامان و بابام تنگ شده .....دلم واسه دراز کشیدن جلوی در باز رو به ایوون حیاط و چرت زدن ساعت 2 ظهر تنگ شده ....دلم واسه شنیدن صدای مامانم از تو حیاط تنگ شده .....دلم واسه دیدن نم نم بارون از پشت پنجره خونمون تنگ شده .....ای خدا .....دلم واسه تموم خاطرات قشنگ گذشته ام تنگ شده ....روزهایی که میدونم دیگه بر نمیگرده و منو تو حسرتش میزاره.....