۱۳۹۰ خرداد ۲۱, شنبه

اومدن خاله مریم

شنبه 21 خرداد ماه 1390

آخ جون ....داریم فردا با کیان گوگولو میریم تهران ....داریم میریم که نه 1 روز نه 2 روز نه 3 روز نه 4 روز بلکه 40 روز بمونیم ....داریم میریم که خاله مریم جونی که داره از امریکا میاد رو ببینیم و 40 روز پیشش باشیم .
فردا ساعت 7 صبح قراره که من و کیان گلی با آقای شله بر راهی زاهدان بشیم ....پروازمون واسه ساعت 12:15 ظهره و اگه خدا بخواد واسه ساعت 2 تهرانیم ......
البته به خاطر نبودن بابا یاسر تو این مدت خیلی خیلی خیلی دلم گرفته است ولی دیگه چاره ای نیست ....حالا قراره که بابا یاسر تو این مدت 2 بار یه هفته ای بیاد پیشمون ....ولی از نبودنش غصه ام میگیره ....مخصوصا که میدونم چقدر واسه بابا یاسر بی کیان بودن و موندن سخته .....بابا یاسر از نبودن کنارت داره غصه میخوره ولی من به خودم قول دادم که اگه بابا یاسر نتونست دوریت رو تحمل کنه ما برگردیم و بیاییم پیشش تا غصه نخوره .
از دیروز  بگم که من و تو یکی یدونه ام مریض شدیم ....سرما خوردگی به اضافه گاستروانتریت.....وای که چقدر این گاسترانتریت چیز مزخرفیه ....من که حسابی حالم بد بود . هنوز هم کمی بده ....تو یکی یدونم هم که به اضافه اسهال و استفراغ وو آبریزش ، تب هم داشتی که الان شکر خدا بهتری.....دیشب هم با اینکه حالمون خوب نبود ولی واسه شام رفتیم خونه خاله افرا.....امروز آخرین روزیه که خاله افرا رو میبینیم ....آخه ما که داریم میریم تهران و قبل برگشتنمون هم خاله افرا واسه همیشه میره تبریز .....خاله افرا همش میگه من بی کیان چی کار کنم.... من کیان نبینم چیکار کنم ....ولی رسم زمونه اینه  کیان گلم.

الان هم ساعت 7:30 عصره و قراره که با خاله افرا بریم کمی بیرون بگردیم ....منم وساتیلمون رو هنوز جمع نکردم ...من میرم به کارام برسم که کم کم دارم وقت کم میارم.

۱۳۹۰ خرداد ۱۴, شنبه

قصه اینجوری شروع شد

شنبه 14 خرداد ماه 1390
 
 
 
 قصه اینجوری شروع شد   با یک دنیا مهربونی
 
با یک لبخند پر از حرف   با زبون بی زبونی
   
قصه هرجوری که باشه   من میشم یک آشیونه
 
که پرنده ام که تو باشی   زیر بارونها نمونه
 
لحظه به لحظه روبه رومی   دلم تنگه برات
 
لحظه به لحظه آرزومی    دلم تنگه برات
 
لحظه به لحظه میخوام ببینمت    توی همون کوچه عشق
  
دل من هنوزم جا مونده     توی همون کوچه عشق
 
اگه از ماه و ستارها بگم   بازم تویی
 
اگه از آسمون و دریا بگم    بازم تویی
 
اگه از قشنگ ترین پرنده های آسمون
 
اگه از نقاشی خدا بگم    
 
بازم تویی


دوست داشتنی ترینم

جمعه 13 خرداد ماه 1390

ای که مامان به قربون دو چشمون قشنگت

عزیزترینم .....تنها پسر نازم که لحظه لحظه زندگیم رو به خاطر وجود نفسهای ناز تو سپری میکنم .....قشنگترینی که دوست دارم کل دقایقم رو کنارت بشینم و به اون چشمها و وجود پاکت خیره شم ....با تموم وجودم دوست دارم .....اندازه تموم دنیا ......

حالا که دیگه بزرگ شدی و 9 ماهت هم تموم شده داره شیطنت از سر و روت میباره .....میدونی مامان چقدر دلش غش میره واسه شیرین کاریات؟....دلم غش میره واسه خنده هات.....دلم غش میره واسه نشستنات....دلم غش میره واسه وایسادنات.....دلم غش میره واسه خزیدنات.....دلم غش میره واسه غذا خوردنات.....دلم غش میره واسه نق نقات.....دلم غش میره واسه آویزون شدنات......دلم غش میره واسه لم دادنات...... دلم غش میره واسه نگاهات.....دلم غش میره واسه بغض کردنات......دلم غش میره واسه ذوق کردنات.....دلم غش میره واسه همه کارات.


خدا جونم به خاطر این پسر ناز و گلی که بهم دادی هزاران هزار بار ممنون

پارسال دقیقا 13 خرداد بود که حس زیبای مادر بودن رو به خاطر وجود فرشته کوچولوی نازم تو شکمم احساس کردم و چشمام از ذوق پر اشک شد. http://sogolibaby.blogspot.com/2010/06/blog-post_05.html 

۱۳۹۰ خرداد ۱۲, پنجشنبه

9 ماهگی عزیزترینم

شنبه 7 خرداد ماه 1390

پسر قشنگ و نازم باز هم یه شنبه خوب از راه رسید و خبر بزرگ شدن تو رو بهمون داد ....امروز 7 خرداد ماهه و تو پسر یکی یدونه مامان و بابا 9 ماهه شدی.پارسال همین موقعها بود که پسر کوچولوی من فقط 25 هفته اش بود و داشت روز به روز رشد میکرد ولی امسال یه پسر ناناز 9 ماهه است که کلی رشد کرده و بزرگ شده . هر روز واسه مامان و باباش کلی شیرین کاری میکنه ....اما....چه زود داره این روزهامون میگذره و به خاطره تبدیل میشه

 سوم خرداد هم روز مادر بود ....اولین روزی که من هم مادر بودم.... روزی که فقط و فقط اسم زیبا و مقدس مادر رو به خاطر وجود پاک تو رو من گذاشتند ....کیان نازم ممنون که باعث شدی معنای قشنگ مادر بودن رو بفهمم
 
 بیست و دوم خرداد هم قراره من و تو با هم و بدون بابا یاسر واسه اومدن خاله مریم بریم تهران .....ولی وای که چقدر دلمون واسه بابا یاسر تنگ خواهد شد

حالا میخوام چند تا از عکسای خوشگلت رو بزارم تا کمی حظظظظظظظظظظظ کنیم


روز تولد دختر دکتر سهروردی تو باغ
قربئن شلخته غذا خوردنت با اون خنده های شیطونت

تو خودتی یه پا گلی مادر

آب خوردن تو لیوان خودت

یه خواب نازو گشاد

فدات بشم من که عروسکت رو زیر سفره قائم کردی

قربون اینقده خوشگل پوست هندونه خوردنت مادر

الهی که من فدای تک تک اداهات بشم