۱۳۸۹ مرداد ۹, شنبه

هفته 34

شنبه 9 مرداد ماه 1389

امروز هم بالاخره 34 هفته مامان سولی و گل پسرش تموم میشه ..........دیگه  داریم به آخر راه میرسیم......آخر راهی که به یه فرشته کوچولو ختم میشه....

دوشنبه 4 مرداد هم من و بابا یاسر و گل پسری با هم رفتیم مسافرت تا کمی هوا بخوریم و دلمون شاد بشه........البته این مسافرت آخرین مسافرت دو نفری من و بابا یاسر بود . از این به بعد یه فرشته کوچولوی ناز هم همیشه و همه جا همراهمون خواهد بود......
با هم رفتیم جاده 2000 تو کلبه های چالدره........وای که چه حالی داد و چقدر خوشگل بود و چقدر خوش گذشت.......2 روز اونجا بودیم و چهارشنبه برگشتیم خونمون و اخرین سفر دو نفرمون هم به پایان رسید......

امروز عصر هم قراره که با مامان بزرگ بریم تخت و کمدت رو سفارش بدیم......ولی خداییش از بس  فکرکردم تخت و کمدت رو چه رنگی بگیرم خل شدم .......مامانات 8 ماهه که داره تحقیق میکنه وکم کم دیگه واسه خرید کردن دیر شده ولی تو این هفته همه خریدات رو میکنم گلم......

۱۳۸۹ مرداد ۳, یکشنبه

آخرین سونو

شنبه 2 مرداد ماه 1389

وای که امروز صبح ساعت 10 رفتیم بیمارستان بابا یاسر تا خانم دکتر مهدیزاده پسر گلم رو بهمون نشون بده و تازه فیلم خوشگلش رو هم برامون بریزه رو فلش...........

باز هم شکر خدا همه چیز خوب بود و مامان و بابا از دیدن روی گلت حسابی سر ذوق اومدن..........

لبای خوشگل و سوراخ دماغ نازت ما رو دیوونه کرد پسرم......

وزنت هم 2150 گرم بود که شکر خدا واسمون تا اینجای راه تپل مپل شدی.......

خیلی این دوران قشنگ زود داره به پایان میرسه ..........خیلی زود دیگه اون تکونای قشنگ تو دلم رو حس نخواهم کرد ........و خیلی زود شکم قلمبه ام که هر روز و هر ثانیه دارم باهاش عشق میکنم صاف میشه .........و خیلی زود تو دلی خودم رو تو آغوش میکشم.........ازت ممنونم گلم ..........ممنونم که با اذیت نکردنهات این دوران رو برام اونقدر شیرین کردی که مثل برق و باد گذشت و ازش یه خاطره خوب به جا موند.........خاطره ای که هر لحظه با به یاد آوردنش دلم براش تنگ خواهد شد ولی.........خوشحالم که میایی و دورانی شیرینتر رو برامون میسازی. 

ویزیت 32 هفتگی

دوشنبه 28 تیر ماه 1389

سلام پسر گلم

امروز 32 هفته و 2 روزمون هم تموم شد ........با هم برای ویزیت شدن 32 هفتگی رفتیم دکتر اماااااا با یه فرق بزرگ........ایندفعه بابا یاسر هم از بیمارستان اومد پیشمون و واسه شنیدن صدای ناز قلبت خودش رو رسوند بهمون........ایندفعه بیتا جون بیشتر از همیشه گذاشت تا صدای قشنگ قلبت رو بشنویم و ذوق کنیم........

مامان چاقالوت دیگه کم کم داره از چاقال شدن میافته عزیزم.........دیگه وزن گیری ایندفعه ام وحشتناک نبود.........شده بودیم شست و هفت و هشتصد گرم...........

قرار شد آخرین سونو هامون رو هم بریمممممممممم........وای که چه ذوقی داره دیدن روی ماهت..........

۱۳۸۹ تیر ۱۷, پنجشنبه

دلتنگی

پنجشنبه 17 تیر ماه 1389
 


چند روزه که حال خوبی ندارم .........به خاطر استرسی که بابا یاسر به خاطر امتحان بوردش داره..........به خاطر استرسی که به من و تو هم منتقلش کرده........به خاطر تنها بودنمون تا ساعت 11 شب..........به خاطر حس متناقض دوست داشتنِ به پایان رسیدن این 2 ماه باقی مونده تا امتحان و دوست نداشتنِ به پایان رسیدن این 2 ماه باقی مونده از دوران قشنگ بارداریم.........
کاش می شد این استرس رو،  این تنهایی رو و ... که مثل یه بغض تو گلوم مونده رو داد میزدم...........
خیلی سعی کردم که دوران بارداری خوب و بی استرسی داشته باشم..........ولی نمیدونم چقدر موفق شدم.......

هشتمین ویزیت

شنبه 12 تیر ماه 1389


امروز 30 هفته بارداری مامان سولماز تموم شد....... برای  هشتمین ویزیت، ساعت 5:15 عصر رفتیم پیش بیتا جون.......
مثل همیشه همه چیز خوب بود فقط فشار خون مامان 13 بود که حدس زدیم به خاطر گرمای وحشتناک تابستون باشه.......
بعد از ویزیت هم مامان و گل پسری با هم رفتیم فروشگاه دنیای کودک و بی بی کیش و کمی با هم حال کردیم......


مامان قربون اون قد و بالات بشه......

۱۳۸۹ تیر ۱۰, پنجشنبه

هفته 29 و خورده ای

پنجشنبه 10 تیر ماه 1389

امروز 29 هفته و 5 روزِ که با هم و در کنار همیم.................تو این هفته حسابی به مامان حال دادی و همش واسه مامان سولماز وول خوردی و با هم حسابی بازی کردیم.........


امروز دور شکمم  رو با متر اندازه گرفتم ..........99 سانتیمتر بود.........داری دیگه کم کم یه مرد میشی پسرم ............


قربون مرد شدنت بشم قشنگترینم

روز پدر

شنبه 5 تیر ماه 1389


امروز روز پدر بود..............پدر بودن......یکی از قشنگترین نعمتهایی که خدا نصیب بابای مهربونت کرده..........

8 سال از بودن مامان و بابا با هم و در کنار هم میگذره ...........هر سال رو با هم جشن گرفتیم و خدا رو شکر کردیم که در کنار هم هستیم ولی امروزمون با اومدنت تو دل مامان، با هر سال فرق میکرد........... حسی رو که تو این 8 سال بابا یاسر نداشت رو بهش بخشیدی........ حس قشنگ پدر بودن رو .......

من و تو با هم واسه بابا یاسر کیک درست کردیم و براش نامه قشنگ نوشتیم و با هم براش یه کادو کوچولو خریدیم و کادوش کردیم و غافلگیرش کردیم...........

شب هم با هم سه تایی رفتیم کنسرت سمفونیک شهرداد روحانی............مامان قربونت بشه که از اول تا آخر کنسرت، تو این دو ساعت یه لحظه هم آروم نبودی و داشتی لذت بردن مامانت رو 2 برابر میکردی.........اونقدر واسه من و بابابی رقصیدی که ما حظ کردیم.........گویا تو داشتی با ما از موسیقی سمفونیک لذت میبردی.........


همسر و پدر عزیزم .........با تموم وجودم دوستون دارم و می پرستمتون.........روزتون مبارک.

بابا و تکونای گل پسرش

یکشنبه 30 خرداد ماه 1389


امشب بالاخره بعد از گذشت 28 هفته و یک روز،  بابا یاسر تونست تکونای خوشگلت رو لمس کنه و کیففففففففف کنه............تا امروز هر وقت میومد تا لمست کنه قائم موشک بازیت شروع میشد و قائم میشدی ولی امشب به حال اساسی به بابات دادی .........


مامان و بابا قربون شیطونیهای قشنگت بشن گلم