ماجرا از اون روزی شروع شد که بابا یاسر ماشین خرید تا ما رو حسابی تو تابستون بگردونه و حالا نوبت رسیده بود به سفر به مونترال.منم که اولش خیلی موافق این سفر نبودم با مخ زنی های بابا جونت موافق سفر شدم.....تصمیم گرفتیم که عصر جمعه 9 آگوست حرکت کنیم به سمت مونترال....دو تا از دوستای خوبمون ساکن مونترال هستن ...یکی نفیسه دوست مامان و یکی هم فرید دوست بابا...و قرار بود که بریم خونه فرید و اونجا بمونیم....خلاصه که عصر جمعه راه افتادیم به سمت مونترال و حدورای ساعت 8 شب بود که رسیدیم خونه فرید ....سارا جون و فرید جون و هیراد گل به خوبی ازمون استقبال کردن ....هیراد برای تو یه موتور و دو تا ماشین خریده بود که با هم دوست بشین و تو هم یه ست 3 تایی نخم مرغ شانسی برای هیراد خریده بودی تا با هم دوست بشین ....در کل قرار بود تا دوشنبه صبح مونترال بمونیم ولی فرید و سارا یه روز بیشتر نگهمون داشتن ....خیلی دوستای گنی بودن و به ما حسابی خوش گذشت...شنبه هم برای ناهار رفتیم خونه نفیسه اینا و کلی حال کردیم و یکشنبه هم با فرید اینا و نفیسه اینا رفنیم پارک مونت رویال و تو و هیراد حسابی خوش گذروندید .دوشنبه هم که فرید سر کار بود و ما با سارا رفتیم و کلیسا های مونترال رو دیدیم ...خیلی مسافرت با نمک و خوبی بود ...من که با سارا خیلی خو گرفنم و حسابی رفیق شدم تو هم با هیراد دوست شدی و بازی کردی ولی توی بازیهاتون حسابی هم دعوا کردین.ایشالا که همیشه خوش باشی عشق یکی یدونه مامان سولمازززززززززززززززززززز
sogoli and her baby
۱۳۹۲ شهریور ۱۰, یکشنبه
۱۳۹۲ مرداد ۱۵, سهشنبه
دست نوشته
سلام عشق مامان ...خوبی عزیزکم؟؟؟؟
امروز سه شنبه است و من و تو تو خونه ایم و بابا یاسر هم رفته کتابخونه....فردا هم تولد بابا یاسر جونمونههههههه و ما خوشحالیم ...ولی واقعه عمر آدم خیلی زود میگذره و تموم میشه .
الان هم من و تو هر کدوم پای لپ تاپ و آی پد خودمونیم و کار به کار اون یکی نداریم :دی
من که در حال سرچ کردن واسه تولد تو پسر گل یکی یدونم هستم ....قبل اومدنمون به تورنتو فکر میکردم که واسه جشن تولدت مهمون کم داشته باشیم ولی به لطف دوئستان خوبمون میبینم که واسه تولدت ، تازه مجبورم که یه سری از دوستان رو بی خیال شم و دعوت نکنم.
شکر خدا اوضاع احوال روحیمون هم بد نیست و دوستای گلمون نمیزارن که بهمون بد بگذره .
این یکشنبه هم با بچه ها همه دسته جمعی رفتیم نایاگارا فالز که خیلی بهمون خوش گذشت .
حالا یه کمی هم از تو یکی یدونم بگم:
بچه پررو شدی :) و زور هم که نگو ...تا جایی که میتونی پدر من رو در آوردی :دی....هر کاری که بهت میگم بکن میگی
*آخه من بلد نیستم *....همش میگی* من خسته شدم *و میایی وآویزونم میشی....*مگه نگفتم *هات هم که همه رو کشته ، اول هر کاری که داری به من میگی مگه نگفتم(کارت رو میگی)...به جای یه بار دیگه میگی *دوبار دیگه * و اینکه *دیگه دیگه* گفتنات ، شده تمو.م دنیا ی من عزیزکمممممممممممم
چند روز پیش هم که بابا داشت به من میگفت سولماز چرا این کاغذهای من رو جا به جا کردی و ریختی اونطرف تو در حال کارتون دیدن بودی و بابا رو صدا زدی و گفتی بابا جون اونا رو من ریختم ،مامان نریخته ....خیلی باحال از من دفاع کردی :دی کلی حال کردم .
در کل خیلی بزرگ شدی و وقتی فکرش رو میکنم میبینم که اصلا قابل مقلیسه با پارسال نیستی ....الان خیلی قشنگ همه جیز رو میفهمی و میشه روت حساب کرد عشقممممم.
بابا جون هم اگه خدا بخواد یه کار پیدا کرده که واقعا بهش علاقه داره ،اگه گفتی چی؟:)...عکاسی ...واسه بزرگترن شرکت عکاسی که 3000 تا عکاس داره و قراره که بابا جون عکاسی تو مدرسه ها رو انجام بده ....فعلا قراردادش سه ماهه هست تا ببینیم چی پیش میاد ....من و تو هم برا ش دعا میکنیم که خدا هر چی که بابا جون دوست داره رو براش فراهم کنه .
چند روزه که تصمیم گرفتم کمی رژیم خونواده 3 نفرمون رو هلتی کنم ولی بابا جون باهام راه نمیاد و اگه کار دست خودش نده من یکی شانس آوردم چون واقغا وضعیت خورد و خوراک و وزنش افتضاح شده ، ولی کو گوش شنوا.
به قول تو دیگه دیگه ...دیگه چی بگگم ؟نمیدونم.
امروز سه شنبه است و من و تو تو خونه ایم و بابا یاسر هم رفته کتابخونه....فردا هم تولد بابا یاسر جونمونههههههه و ما خوشحالیم ...ولی واقعه عمر آدم خیلی زود میگذره و تموم میشه .
الان هم من و تو هر کدوم پای لپ تاپ و آی پد خودمونیم و کار به کار اون یکی نداریم :دی
من که در حال سرچ کردن واسه تولد تو پسر گل یکی یدونم هستم ....قبل اومدنمون به تورنتو فکر میکردم که واسه جشن تولدت مهمون کم داشته باشیم ولی به لطف دوئستان خوبمون میبینم که واسه تولدت ، تازه مجبورم که یه سری از دوستان رو بی خیال شم و دعوت نکنم.
شکر خدا اوضاع احوال روحیمون هم بد نیست و دوستای گلمون نمیزارن که بهمون بد بگذره .
این یکشنبه هم با بچه ها همه دسته جمعی رفتیم نایاگارا فالز که خیلی بهمون خوش گذشت .
حالا یه کمی هم از تو یکی یدونم بگم:
بچه پررو شدی :) و زور هم که نگو ...تا جایی که میتونی پدر من رو در آوردی :دی....هر کاری که بهت میگم بکن میگی
*آخه من بلد نیستم *....همش میگی* من خسته شدم *و میایی وآویزونم میشی....*مگه نگفتم *هات هم که همه رو کشته ، اول هر کاری که داری به من میگی مگه نگفتم(کارت رو میگی)...به جای یه بار دیگه میگی *دوبار دیگه * و اینکه *دیگه دیگه* گفتنات ، شده تمو.م دنیا ی من عزیزکمممممممممممم
چند روز پیش هم که بابا داشت به من میگفت سولماز چرا این کاغذهای من رو جا به جا کردی و ریختی اونطرف تو در حال کارتون دیدن بودی و بابا رو صدا زدی و گفتی بابا جون اونا رو من ریختم ،مامان نریخته ....خیلی باحال از من دفاع کردی :دی کلی حال کردم .
در کل خیلی بزرگ شدی و وقتی فکرش رو میکنم میبینم که اصلا قابل مقلیسه با پارسال نیستی ....الان خیلی قشنگ همه جیز رو میفهمی و میشه روت حساب کرد عشقممممم.
بابا جون هم اگه خدا بخواد یه کار پیدا کرده که واقعا بهش علاقه داره ،اگه گفتی چی؟:)...عکاسی ...واسه بزرگترن شرکت عکاسی که 3000 تا عکاس داره و قراره که بابا جون عکاسی تو مدرسه ها رو انجام بده ....فعلا قراردادش سه ماهه هست تا ببینیم چی پیش میاد ....من و تو هم برا ش دعا میکنیم که خدا هر چی که بابا جون دوست داره رو براش فراهم کنه .
چند روزه که تصمیم گرفتم کمی رژیم خونواده 3 نفرمون رو هلتی کنم ولی بابا جون باهام راه نمیاد و اگه کار دست خودش نده من یکی شانس آوردم چون واقغا وضعیت خورد و خوراک و وزنش افتضاح شده ، ولی کو گوش شنوا.
به قول تو دیگه دیگه ...دیگه چی بگگم ؟نمیدونم.
۱۳۹۲ مرداد ۶, یکشنبه
کیان در مزرعه
امروز شنبه است...باز هم یه شنبه دیگه از راه رسید و خبر بزرگتر شدن تو رو با خودش آورد ...
اینا جمله هاییه که تو پستهای اولمون وقتی که تو هنوز تو شکم مامان بودی خیلی مینوشتم...همیشه شنبه ها رو دوست داشتم چون همیشه وقتی شنبه میشد یک هفته به عمرت اضافه میشد و لحظه دیدارمون نزدیکتر میشد ....یادش به خیر ....خیلی دوران خوبی بود ....و حالا امروز ، این شنبه ای که از راه رسید، برام خبر 152 هفتگیت رو آورد گلم ....باز هم از اومدن این شنبه ذوق کردم .
امروز تصمیم گرفتیم بریم مزرعه تا کمی خوش بگذرونیم ...پس آماده شدیم و حرکت کردیم به سمت مزرعه ای که نزدیک zoo بود ...ساعتهای 11 بود که رسیدیم اونجا ...اولش ، قبل اینکه بریم سراغ raspberry ،من و تو رفتیم سراغ توت فرنگیها و 4-5 تا برات چیدم تا بخوری....توت فرنگی ها رو نمیشد چید چون خیلی زیاد نبودن و 10 روز دیگه میشد بچینیم ولی تو با اون چند تا کلی حال کردی چون واقعا خوشمزه بودن ....بعدش رفتیم سراغ raspberry که خیلی باحال و خوشمزه بودن ....من و بابا یاسر حسابی خوردیم ولی تو با توت فرنگیها بیشتر حال کرده بودی و میگفتی که اینا تلخن :))... اندازه 4.5 دلار هم ظرفمون رو پر کردیم و رفتیم سراغ سیب زمینی...خیلی باحال بودن ...همه رو از زیر خاک در آورده بودن و خودمون از تو خاک برشون میداشتیم ...تو هم که نشسته بودی زمین و با یه سیب زمینی میکوبیدی رو خاکها و کلوخها ....بعدش من رفتم سراغ لوبیا سبز ها و یه کیسه لوبیا کندم ...در کل خیلییییی باحال بود و آدم کلی ذوق میکرد....اومدیم و سوار ماشین شدنی دوباره برات یه عالمه توت فرنگی کندم تا بخوری ....بعدش هم که راهی خونه شدیم و تو راه هم نم نم های بارون گردش روزمون رو باحالتر کرد.
خیلی روز خوبی بود و کلی خوش گذشت ....دست بابا یاسر درد نکنه که ما رو اینقدر جاهای خوب خوب میبره تا کلی حال کنیم ....بابا یاسر جون دوست داریم و هزاران بار میبووسیمت ;)
اینا جمله هاییه که تو پستهای اولمون وقتی که تو هنوز تو شکم مامان بودی خیلی مینوشتم...همیشه شنبه ها رو دوست داشتم چون همیشه وقتی شنبه میشد یک هفته به عمرت اضافه میشد و لحظه دیدارمون نزدیکتر میشد ....یادش به خیر ....خیلی دوران خوبی بود ....و حالا امروز ، این شنبه ای که از راه رسید، برام خبر 152 هفتگیت رو آورد گلم ....باز هم از اومدن این شنبه ذوق کردم .
امروز تصمیم گرفتیم بریم مزرعه تا کمی خوش بگذرونیم ...پس آماده شدیم و حرکت کردیم به سمت مزرعه ای که نزدیک zoo بود ...ساعتهای 11 بود که رسیدیم اونجا ...اولش ، قبل اینکه بریم سراغ raspberry ،من و تو رفتیم سراغ توت فرنگیها و 4-5 تا برات چیدم تا بخوری....توت فرنگی ها رو نمیشد چید چون خیلی زیاد نبودن و 10 روز دیگه میشد بچینیم ولی تو با اون چند تا کلی حال کردی چون واقعا خوشمزه بودن ....بعدش رفتیم سراغ raspberry که خیلی باحال و خوشمزه بودن ....من و بابا یاسر حسابی خوردیم ولی تو با توت فرنگیها بیشتر حال کرده بودی و میگفتی که اینا تلخن :))... اندازه 4.5 دلار هم ظرفمون رو پر کردیم و رفتیم سراغ سیب زمینی...خیلی باحال بودن ...همه رو از زیر خاک در آورده بودن و خودمون از تو خاک برشون میداشتیم ...تو هم که نشسته بودی زمین و با یه سیب زمینی میکوبیدی رو خاکها و کلوخها ....بعدش من رفتم سراغ لوبیا سبز ها و یه کیسه لوبیا کندم ...در کل خیلییییی باحال بود و آدم کلی ذوق میکرد....اومدیم و سوار ماشین شدنی دوباره برات یه عالمه توت فرنگی کندم تا بخوری ....بعدش هم که راهی خونه شدیم و تو راه هم نم نم های بارون گردش روزمون رو باحالتر کرد.
خیلی روز خوبی بود و کلی خوش گذشت ....دست بابا یاسر درد نکنه که ما رو اینقدر جاهای خوب خوب میبره تا کلی حال کنیم ....بابا یاسر جون دوست داریم و هزاران بار میبووسیمت ;)
۱۳۹۲ مرداد ۴, جمعه
۱۳۹۲ تیر ۲۸, جمعه
شبی بس طولانی
چهارشنبه 13 جولای 2013
سلام عشق کوچولوی من
عزیز دردونه ای که مامان با تموم وجودش عاشقته ...ای کوچولویی که با شیطنتهات کار دست خودت میدی و مامان رو غرق گریه میکنی.
دیشب حدود ساعتهای ده و نیم شب بود و بابا تازه از بیرون اومده بود خونه و من هم کمی حالم خوب نبود و دلم میخواست زودتر برم بخوابم ، غذای بابا رو داغ کردم و قرار شد که تو و بابا با هم بشنید و شام بخورید ....همون موقعها بود که یه دفعه که داشتی میدویدی جلوی در آشپزخونه خوردی زمین ولی زمین خوردنت آروم بود ولی دیدم که یه لحظه دلت ضعف رفت ،اومدم و بغلت کردم و دیدم که دستم رو از رو پات برداشتی و چشمم خورد به زخمی که زیر زانوت بود....دلم ضعف رفت ولی تو دیگه آروم شده بودی و خیلی عادی شده بودی (قربون اون تحمل دردت برم من) به بابا گفتم که یاسر پوست پای کیان کنده شده....بابا جون پات رو نگاه کرد و گفت بلند شید بریم بیمارستان ،احتمالا بخیه میخواد....من شروع کردم به گریه کردن و آماده شدن ....زودی رفتیم سوار ماشین شدیم و به عنوان اولین بیمارستان رفتنمون در تورنتو رفتیم به سمت یه بیمارستان جنرال ....آی این صبر بیمارستانای اینجا دق میده آدم رو....بعد یکساعت پای کیان رو نگاه کردن و گفتن که زخمش سطحیه و کاری نمیخواد بکنین ...من هم که تو این مدت همش گریه میکردم و نگران اسکارش بودم ...خلاصه ما که نفهمیدیم اون طرفی که اونجا مریض میدید چه کاره بود ...دکتر بود؟پرستار بود؟فیزیشن اسیستنت بود؟ خلاصه ما که نفهمیدیم ....ولی به من که قول داد اسکاری نمیمونه ....خلاصه ما راهی خونه شدیم ولی بازهم نگران اسکارش بودیم چون زخمت یکسانت در نیم سانت بود و کاملا هم باز شده بود ....تصمیم گرفتیم ببریمت یه بیمارستان کودکان ....راهی بیمارستان sickkids شدیم ....وقتی که رفتیم داخل یه 2 ساعتی صبر کردیم تا یه نرسی زخمت رو دید و کارای اولیه شامل وزن کردن و ضربان قلب و درجه حرارت و غیره رو انجام داد و گفت بمونید تا دکتر ببینه....خلاصه ساعت شده بود حدودای 2 ....دو ساعت دیگه هم منتظر موندیم تا تازه بردنمون تو بخش و بهمون یه اتاق دادن ...وای خدای من ، این انتظار کشیدنها واقعا مصیبته ....خلاصه این چینی ها که با خودشون شلوار تو خونه ای آورده بودن و رفتن تو اتاقاشون و پرده رو کشیدن و خوابیدن و ما هم همچنان هاج و واج ، مرده این روند بودیم...همچنان تو اتاق انتظار کشیدیم تا ساعت 5 یه رزیدنتی اومد و معاینه و شرح حال گرفت و رفت که به یه نفر بالاتر از خود ش خبر بده ....دوباره باید منتظر میموندیم تا یه خبری بیاد ....ساعت 6 بود که یه خانمی با رزیدنت اومدن و زخمت رو شستن و نظر دادن که بخیه نمیخواد ...ولی زخمت واقعا بزرگه و من همچنان از اسکارش ، مو به تنم سیخ میشه .خانمه گفت که پوستش کنده شده و بخیه بزنیم جاش بدتر میمونه ولی ما مطمئن بودیم که پوستی کنده نشده بلکه
پوستت بریده شده و از هم باز شده ولی کی میتونه رو حرفشون حرف بزنه ، حالا بماند که تو خونه هم هیچ پوستی پیدا نکردم....ساعت شده بود 6 و ما راهی خونه شدیم و تو این مدت تو خواب بودی و فقط موقع شستشو بیدار شدی و کمی بدخلقی کردی.تصمیم گرفتیم که صبح بریم و برات از این چسب هایی که به جای بخیه رو زخم میزنن و لبه های زخم رو به هم میچسبونه بخریم ولی صبح که رفتیم 2-3 تا داروخونه ایرانی و سراغ این چسبها رو گرفتیم گفتن نگردید چون این کارا ، کارای بیمارستانیه و تو داروخونه یافت می نشود و پروژه مون با شکست مواجه شد و من همچنان ناراحت اسکارشم عشقم .
هر روز هم که میخوام پانسمان زخمت رو عوض کنم ، تا بازش میکنم خودت به زخمت نگاه میکنی و میگی نوچ نوچ نوچ نوچ :))
پسر کوچولوی دوست داشتنی من ، مامان به هر دری زد تا کاری رو کنه که کمترین اسکار زخمت به جا بمونه ، اگه بزرگ شدی و جای زخمت رو تنت مونده بود ، بدون که مامان تموم سعی اش رو کرد ولی نتونست کاری کنه ....
سلام عشق کوچولوی من
عزیز دردونه ای که مامان با تموم وجودش عاشقته ...ای کوچولویی که با شیطنتهات کار دست خودت میدی و مامان رو غرق گریه میکنی.
دیشب حدود ساعتهای ده و نیم شب بود و بابا تازه از بیرون اومده بود خونه و من هم کمی حالم خوب نبود و دلم میخواست زودتر برم بخوابم ، غذای بابا رو داغ کردم و قرار شد که تو و بابا با هم بشنید و شام بخورید ....همون موقعها بود که یه دفعه که داشتی میدویدی جلوی در آشپزخونه خوردی زمین ولی زمین خوردنت آروم بود ولی دیدم که یه لحظه دلت ضعف رفت ،اومدم و بغلت کردم و دیدم که دستم رو از رو پات برداشتی و چشمم خورد به زخمی که زیر زانوت بود....دلم ضعف رفت ولی تو دیگه آروم شده بودی و خیلی عادی شده بودی (قربون اون تحمل دردت برم من) به بابا گفتم که یاسر پوست پای کیان کنده شده....بابا جون پات رو نگاه کرد و گفت بلند شید بریم بیمارستان ،احتمالا بخیه میخواد....من شروع کردم به گریه کردن و آماده شدن ....زودی رفتیم سوار ماشین شدیم و به عنوان اولین بیمارستان رفتنمون در تورنتو رفتیم به سمت یه بیمارستان جنرال ....آی این صبر بیمارستانای اینجا دق میده آدم رو....بعد یکساعت پای کیان رو نگاه کردن و گفتن که زخمش سطحیه و کاری نمیخواد بکنین ...من هم که تو این مدت همش گریه میکردم و نگران اسکارش بودم ...خلاصه ما که نفهمیدیم اون طرفی که اونجا مریض میدید چه کاره بود ...دکتر بود؟پرستار بود؟فیزیشن اسیستنت بود؟ خلاصه ما که نفهمیدیم ....ولی به من که قول داد اسکاری نمیمونه ....خلاصه ما راهی خونه شدیم ولی بازهم نگران اسکارش بودیم چون زخمت یکسانت در نیم سانت بود و کاملا هم باز شده بود ....تصمیم گرفتیم ببریمت یه بیمارستان کودکان ....راهی بیمارستان sickkids شدیم ....وقتی که رفتیم داخل یه 2 ساعتی صبر کردیم تا یه نرسی زخمت رو دید و کارای اولیه شامل وزن کردن و ضربان قلب و درجه حرارت و غیره رو انجام داد و گفت بمونید تا دکتر ببینه....خلاصه ساعت شده بود حدودای 2 ....دو ساعت دیگه هم منتظر موندیم تا تازه بردنمون تو بخش و بهمون یه اتاق دادن ...وای خدای من ، این انتظار کشیدنها واقعا مصیبته ....خلاصه این چینی ها که با خودشون شلوار تو خونه ای آورده بودن و رفتن تو اتاقاشون و پرده رو کشیدن و خوابیدن و ما هم همچنان هاج و واج ، مرده این روند بودیم...همچنان تو اتاق انتظار کشیدیم تا ساعت 5 یه رزیدنتی اومد و معاینه و شرح حال گرفت و رفت که به یه نفر بالاتر از خود ش خبر بده ....دوباره باید منتظر میموندیم تا یه خبری بیاد ....ساعت 6 بود که یه خانمی با رزیدنت اومدن و زخمت رو شستن و نظر دادن که بخیه نمیخواد ...ولی زخمت واقعا بزرگه و من همچنان از اسکارش ، مو به تنم سیخ میشه .خانمه گفت که پوستش کنده شده و بخیه بزنیم جاش بدتر میمونه ولی ما مطمئن بودیم که پوستی کنده نشده بلکه
پوستت بریده شده و از هم باز شده ولی کی میتونه رو حرفشون حرف بزنه ، حالا بماند که تو خونه هم هیچ پوستی پیدا نکردم....ساعت شده بود 6 و ما راهی خونه شدیم و تو این مدت تو خواب بودی و فقط موقع شستشو بیدار شدی و کمی بدخلقی کردی.تصمیم گرفتیم که صبح بریم و برات از این چسب هایی که به جای بخیه رو زخم میزنن و لبه های زخم رو به هم میچسبونه بخریم ولی صبح که رفتیم 2-3 تا داروخونه ایرانی و سراغ این چسبها رو گرفتیم گفتن نگردید چون این کارا ، کارای بیمارستانیه و تو داروخونه یافت می نشود و پروژه مون با شکست مواجه شد و من همچنان ناراحت اسکارشم عشقم .
هر روز هم که میخوام پانسمان زخمت رو عوض کنم ، تا بازش میکنم خودت به زخمت نگاه میکنی و میگی نوچ نوچ نوچ نوچ :))
پسر کوچولوی دوست داشتنی من ، مامان به هر دری زد تا کاری رو کنه که کمترین اسکار زخمت به جا بمونه ، اگه بزرگ شدی و جای زخمت رو تنت مونده بود ، بدون که مامان تموم سعی اش رو کرد ولی نتونست کاری کنه ....
۱۳۹۲ تیر ۲۵, سهشنبه
شعرهای کیان
وای که چقدر پسرک دوست داشتنی من بلده با اون صدای نازش واسمون شعر بخونه و دل ما رو ببرههههههههههههههه....قربوت اون صدای دلنشینی که با شنیدنش تموم غم و غصه های مامان پاک میشه .حالا شعرایی که بلدی بخونی رو میخوام برات به یادگار بنویسم البته فکر کنم که چند تاش رو یادم بره چون پسرک من یه عالمه شعر بلده بخونه ....اول از همه اینکه یه عالمه از شعرهای کتاب شعرهایی که برات میخونم رو بلدی و من که دارم برات میخونمشون خودت برام میخونیشون ....شعرهای دیگه ای که بلدی : اولین شعری که بهت یاد دادم شعر یه توپ دارم قلقلیه بود که با کلی ذوق زدگی مامان برام میخوندیش.....اتل متل توتوله....توپولویم توپولو....دوست دارم یه عالمه ....تولدت مبارک ....کتری آب جوشم....حسنی نگو یه دسته گل....به قول کیان دیگه دیگههههههههه....دیگه یادم نیست مامان قربونت بشه .
اشتراک در:
پستها (Atom)