۱۳۸۹ خرداد ۹, یکشنبه

اولین هنر مامان

چهارشنبه 5 خرداد ماه 1389

امروز هم مامان سولماز و گل پسری با هم رفتیم خونه خاله لیلا، تا اینکه عصر همه با هم بریم و واسه گل پسرم یه کاموا بخریم، تا مامانش بشینه توی خونه و ببافه دونه دونه ....... پسرم بپوشه خوشگل بشه، مثل دسته گل بشه.........

حالا مامان میخواد با کاموای سفید و نرمی که برات خریده، این کلاه روبرات ببافه ............

1lygszogxpmeqnuubt0.jpg

ببخشید که خیلی ساده است...........آخه اولین کار بافتنی مامانه..........قول میدم چیزای خوشگلتری برات ببافم عزیزم.

ششمین ویزیت

سه شنبه 28 اردیبهشت ماه 1389


امروز که 23 هفته و 3 روز از با تو بودنم میگذره ، برای بار ششم با هم دو تایی رفتیم دکتر..............باز هم شنیدن صدای قشنگ ضربان قلبت، زیباترین آرامش رو به من هدیه کرد...........باز هم خدا رو شکر کردم بخاطر دادن تو به من...........


و اما ساعت 3 نیمه شب........... مامان سولماز هواس پرت، خودش و پسر گلش رو نقش بر زمین کرد............ ولی باز هم خدا رو شکر که شکم مامان سولماز که توش لونه کردی صحیح و سالم موند............


مامان رو به خاطر بی دقتی ای که کرده ببخش........... بهت قول میدم که از این به بعد بیشتر مراقبت باشم گلم............


سوغاتی کربلا

دوشنبه 27 اردیبهشت ماه 1389



سلام عشق مامان


امروز ساعت 8 صبح ، مامانی و بابایی بالاخره بعد از 11 روز از سفر کربلا برگشتن و من و تو رو که حسابی دلمون براشون تنگ شده بود رو خوشحال کردن...........مامانی هم واسه گل پسر من یه عالمه چیزای خوشگل آورده تا دل همه غش بره...............عکسای همشون رو هم بعدا برات میزارم تا تو هم مثل مامان سولمازت حال کنی.........

عاشقتم گل پسرم

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۶, یکشنبه

پایان هفته 23

شنبه 25 اردیبهشت ماه 1389



امروزم 23 هفته مامان سولماز و گل پسرش تموم شد.........روزها و هفته ها و ماهها داره به تندی باد میگذره و از خودش برامون یه خاطره میسازه..............خاطره ای که هر لحظه اش شیرین و شیرینتر میشه و هیچ یک از دقایقش هم مثل هم نیست..............قشنگی این دوران رو با تکون خوردنها و لگد زدنهات تو این هفته های اخیر، برامون چند برابر کردی............با گذشت زمان و نزدیک شدنم به تو، ذوق میکنم و از تموم شدن این دوران زیبا دلم میگیره............ولی میدونم با اومدنت اونقدر من رو از خود بی خود خواهی کرد که تموم دلتنگیهام از یادم خواهد رفت.............


بی صبرانه در انتظار در آغوش کشیدنت هستیم.


اولین قرار مامانی

سه شنبه 21 اردیبهشت ماه 1389

پسر نازم
امروز مامان با 7 تا از دوستاش که اونا هم مثل مامان تو، تو دلاشون یه فرشته کوچولو دارن، ساعت 12:30 واسه نهار رفتیم رستوران هانی پارسه..............شکم همه خاله ها هم مثل من به خاطر داشتن یه نی نی ناز، حسابی قلمبه بود............خلاصه اینکه تا ساعت 3 با هم حسابی حرف زدیم و خوش گذروندیم............یه عکس خوشگل هم انداختیم تا برامون به یادگار بمونه.



امیدوارم که همه این فرشته ها، به سلامت به دنیا بیان و تو قرار های بعدیمون، حضور داشته باشن............

سالگرد بهاری

شنبه 18 اردیبهشت ماه 1389

پسر قشنگم
با تموم شدن امروز................ شش سال از یکی شدن عشق مامان و بابا; و حک شدن این عشق قشنگ تو دلاشون میگذره................اما امروزمون با امروزهای هر سالمون فرق داشت..................امروز امسالمون، بهاریتر از هر سال بود............. چون تو پسر قشنگم، با قدم گذاشتن به زندگیمون، این بهار رو برامون بهاریتر کردی..............
امیدوارم که با پا گذاشتنت به این دنیا، هر روزمون رو مثل امروز برامون بهاری کنی..........

امروز یه کار دیگه هم کردیم..............همه با هم واسه پختن آش پشت پای مامانی و بابایی رفتیم خونه دایی علیرضا و حسابی خوش گذروندیم................تو هم تو دل مامان داشتی حال میکردی و شیطنت میکردی.

فدای تو گل پسری

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۰, دوشنبه

سری دوم وسایل گل پسری

جمعه 17 اردیبهشت ماه 1389

امروز 21 هفته و 6 روز از دوران خوب با هم بودنمون میگذره ..........دیروز هم
خاله الناز و عمو مهدی از ماه عسل برگشتن و بالاخره رفتن سر خونه
زندگیشون...........
خاله الناز و عمو مهدی باز هم برای گل پسری مامان یه عالمه چیزای خوشگل
آوردن .............واسه مامان هم یه لباس حاملگی ناز آوردن تا با پوشیدنش گل
پسملیم کیف کنه و جاش حسابی راحت باشه.................دست گلشون درد نکنه.
امیدوارم که این دوران خوبمون به سلامتی و آرامش سپری بشه ..............

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه

چهارمین دیدار

4 شنبه 8 اردیبهشت ماه 1389

فرشته کوچولوی من که هر روز داری واسه مامان و بابا عزیزتر میشی.......
امروز دوباره واسه دیدنت رفتم سونو پیش دکتر شهریاریان. ایندفعه دیگه مطمئن شدم که تو شکمم یه گل پسر دارم با قد و بالای کوچولو.
دیگه میتونیم حسابی برات بریم خرید گل پسرم...............
دیگه میتونیم برات اسم انتخاب کنیم.................
دیگه میتونیم پسرم صدات کنیم..........
دیگه میتونیم .........

دوست دارم پسرم

اولین لباسای گل پسرم

6 اردیبهشت ماه 1389

امروز بعد از چند روز انتظار کشیدن، موفق شدم که ساعت 11 صبح، لباسای خوشگلی که قرار بود خاله الناز از انگلیس برات بیاره رو ببینم و حسابی حال کنم........... شب هم قرار بود مامان و گل پسری با هم بریم مهمونی.............منم لباسای خوشگلت رو چیدم روی تخت و یه نامه خوشگل هم از طرف گل پسری واسه باباش نوشتم و چسبوندم رو کامپیوترش .............وای که وقتی بابا جونت اومده بود و نامه رو خونده بود و رفته بود تو اتاق و لباسای نازت رو دیده بود ......حالی کرده بود که نگو.........وقتی که اومدیم خونه بابایی خواب بود و لباسای گل پسرش رو براش جمع کرده بود یه گوشه.........
واقعا از حس قشنگی که بابا جونت نسبت بهت داره حظ میکنم..........الهی مامان و بابا فدات شن ، ایشالا زودتر اون روز بیاد که این لباسا رو تنت کنیم و از بودنت کنارمون لذت ببریم............

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۷, جمعه

تکونای گل پسری


5 اردیبهشت 1389
گل پسرم
بالاخره به ما افتخار دادی و ما رو سر افراز کردی و شب موقع خواب یه تکون تکونایی خوردی. بالاخره مامانت رو از سردرگمی تکون نخوردنهات در آوردی و بالاخره واسه مامان سولمازت هم قر دادی. الهی مامان قربون تک پسرش بشه که وقتی مامان واسش آهنگ گذاشت، شروع کرد به وول خوردن و مامان و باباش رو بعد از 20 هفته و 1 روز مفتخر کرد........

نیمه راه

4 اردیبهشت ماه 1389
اصلا باورم نميشه...........باورم نميشه كه نيمي از راه قشنگ و پر خاطره بارداري رو به همراه همسر مهربونم و فرشته كوچولوي قشنگم طي كردم.
يعني سراشيبي بارداريمون شروع شد؟
واي كه چقدر لذت بخشه.................

خدايا با تمام وجودم و از اعماق قلبم ،شكرت ميكنم .........شكرت ميكنم كه تا اينجاي راه يار و ياور من و فرشته قشنگم بودي.فرشته ای که تا اینجای راه، قدم به قدم ، پا به پای ما اومد و کم نیاورد...........نيمه دوم راه رو هم همراهيمون كن تا بتونيم بهترينها رو براي فرشته كوچولومون فراهم كنيم و فرشته نازم هم با تمام وجودش براي من و باباش صحيح و سالم رشد كنه و قد بكشه و ما رو سرفراز كنه و زندگي قشنگمون رو قشنگتر و قشنگتر كنه...............

جشن کوچولویی که به خاطر این موفقیت گرفتیم، همیشه و همیشه به یادمون خواهد ماند.........

سومین دیدار

21 فروردین ماه 1389
امروز دوباره بعد از 6 هفته دیدمت
امروز وقت دکتر داشتیم و قرار بود فردا با بابا یاسر بریم سونو ولی دلمون طاقت نیاورد و به پیشنهاد بابا جونت قرار شد که ساعت 7:30 شب، مطب دکتر مهدیزاده باشیم................هر دوتامون اونقدر هیجان داشتیم که نگو...............قرار بود که امروز بفهمیم که نی نی نازمون که دل هر دو تامون رو برده بالاخره گل پسره یا دختر طلا................
بالاخره نوبت ما شد و رفتیم داخل اتاق...................خانم دکتر اول از همه سلامتیت رو چک کرد و آخر سر هم گفت که ببینیم این نی نی ناز ما دختر یا پسر.................من و بابایی هم داشتیم حال میکردیم وهمچنان منتظر بودیم که خانم دکتر یه دفعه گفت نی نی نازتون به احتمال خیلی خیلی خیلی زیاد گل پسرهههههههههه.................گل پسرم، اینقدر خوشگل و ناز بودی که نگو........لبای غنچه ای، یه ژست خوشگلی هم واسه مامان و بابا گرفته بودی که دل من و بابایی رو بردی.............دست راستت رو گذاشته بودی زیر سرت و ما نمیتونستیم انگشتای دستت رو بشمریم.............وقتی هم که داشتیم انگشتای دست چپت رو میشمردیم یه دفعه دو بار محکم دستت رو از مچ خم و راست کردی وحسابی بهمون حال دادی...............اینقدر قربون صدقه ات رفتیم و خدا رو به خاطر این نعمت قشنگی که بهمون داده سپاس گفتیم که نگو ..........
عشق مامان و بابا زودتر بیا و زندگی شیرین ما رو شیرینتر کن.
سن بارداری:18 هفته

زیباترین صدا

24 اسفند ماه 1388
امروز 14 هفته و 2 روزمون تموم شد و با هم رفتیم دکتر. وای که وقتی بیتا گفت بخوابم رو تخت تا ببینیم میتونیم صدای قلب کوچولوت رو بشنویم یا نه، من از ذوق وا رفتم ولی شک داشتم که موفق به شنیدن صدای ناز قلبت بشم.............ولی..............کوچولوی مامان، صدای شنیدن ضربان قلبت در اون لحظه بزرگترین هدیه ای بود که خدا به من داد. وای که چقدر شنیدن این صدا برام لذت بخش بود..............صدای ناز قلبت رو با موبایلم ضبط کردم تا این هدیه ارزشمندی رو که خدا به من هدیه داده بود رو به بابا جونت هدیه کنم تا اون هم مثل من حسابی ذوق زده شه...............

الهی مامان قربون اون شیطونیات بشه

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۶, پنجشنبه

دومین دیدار

10 اسفند ماه 1388
عزیز دل مامان و بابا، عزیزی که داری روز به روز رشد میکنی و مامان و بابای عاشقت رو عاشقتر، امروز مامانی برای دادن آزمایشهای تریپل و سونوی NT رفت آزمایشگاه نیلو و سونوگرافی بیمارستان دی..........از ساعت 6:30 صبح تا ساعت 11:30 طول کشید..............
وقتیکه سونولوژیست، پروپ سونوگرافی رو گذاشت روی شکمم، از نمایان شدنت روی صفحه مانیتور، اشک تو چشام جمع شد، آخه نمیدونی که چقدر خوشگل و بزرگ شده بودی................از دیدن سر و صورت و شکم و ستون فقراتت دلم ضعف رفت.............حتی بینی کوچولو و گوش خوشگلت هم معلوم بودن.................یه چیزی بودی که نگو..............
سن بارداری هم بر اساس سونو 13 هفته و 2 روز بود ..........یه کوچولوی 7 سانتی با رون پای 1 سانتی................مامان قربون اون قد و بالای فندقیت بشه.
FL: 10 m – CRL: 73 m

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۴, سه‌شنبه

اولین دیدار


14 بهمن ماه 1388
امروز 8 هفته و 4 روزه که از بودنت توی وجودم میگذره ........ با هزاران دلهره خودم رو برای اولین دیدار آماده کردم ...........وای که چه لحظه وصف ناپذیری.............دیدن یه نی نی 6/1 سانتی با یه قلب خوشگل و تپنده............نی نی ای که 8 هفته بیشتر از عمرش نمیگذره.............
گل من، چقدر دل من و بابایی برات غش کرد.............چقدر اولین دیدارمون لذت بخش بود............بی صبرانه منتظر اومدنت و در آغوش کشیدنت هستیم .

آمدن یه فرشته کوچولو به زندگیمون

من و بابا یاسر، تو آبان ماه 1388 تصمیم جدی گرفتیم که از خدا بخواهیم یه فرشته سالم و زیبا بهمون هدیه کنه..........خدای مهربون هم تو جواب خواسته مامان و بابا، اواخر آذر ماه، یه فرشته کوچولو از تو آسمونها برامون فرستاد...............قربونت بشم خدا که اینقدر مهربونی.............

14 اردیبهشت ماه 1389

خاطرات گذشته

فرشته کوچولوی آسمون زندگیم
حالا که میخوام شروع کنم و از خاطرات شیرینمون بنویسم، حیفم میاد که خاطرات گذشته نوشته شده تو دفتر خاطراتمون رو برات ننویسم
.....................

14 اردیبهشت ماه 1389

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه

آغاز شیرین

پسر قشنگم، فرشته کوچولوی آسمون زندگیم .... فرشته کوچولویی که با اومدنت تمام شب و روزهام رو پر از احساس مادرانه کردی.......شب و روز های پر از احساسی که توان وصف هیچ یک از دقایقش را ندارم.....دقایقی که تمام ثانیه های آن را در رویای با تو بودن سپری می کنم.......
148 روز از بودنت توی وجودم میگذره و با گذشت هر چه بیشتر زمان من به تو نزدیک و نزدیکتر میشم........امیدوارم که این انتظار به پایان برسه تا بتونم در آغوشم بگیرمت و به عشق دونه دونه نفسهات زندگی کنم........ امیدوارم که لیاقت مادری خوب بودن رو داشته باشم تا تو کوچولوی قشنگم در هیچ یک از لحظات زندگیت احساس نا خوشایندی نداشته باشی......
امیدوارم از وبلاگی که من و بابایی برات درست کردیم تا تمام خاطرات شیرینمون رو در صفحات اون به یادگار بزاریم خوشت بیاد.


12 اردیبهشت ماه1389