۱۳۸۹ دی ۱۰, جمعه

عکسهای خوشگل من

جمعه 10 دی ماه 1389


ای جون دل من میدونی پارسال این موقع چی شده بود؟
پارسال همین موقع دیگه مطمئن شده بودیم که تو ناز نازیه ما تو شکم مامانی و یه جای گرم و نرم تو شکم مامانی پیدا کردی و داری جای خودت رو سفت میکنی.....ای به قربون دو چشمون قشنگت مادر.


پارسال این موقع تو خیلی خیلی خیلی کوچولو بودی ولی الان بزرگی و واسه خودت مردی شدی.....اینم برای اثبات حرفام:




































حالا دیدی راست گفتم گل پسری.........


همه این عکسها رو تو خونه جدیدمون ازت گرفتیم .

۱۳۸۹ دی ۷, سه‌شنبه

4 ماهگی در سراوان

سه شنبه 7 دی ماه 1389

امروز سه شنبه است و یه روز دوست داشتنی....روزی که تو پسر گلم 4 ماهگیت تموم شد و قدم تو ماه 5 زندگیت گذاشتی....121 روز از اومدنت به این دنیا میگذره و هر لحظه و هر ثانیه داری بزرگ و بزرگتر میشی....4 ماهگیت مبارک باشه گلم.....از آخرین باری که با هم اومدیم تو وبلاگت و برات یه خاطره قشنگ ثبت کردیم 47 روز میگذره.....تو این مدت با هم و در کنار هم خوش گذروندیم و خاطره ساختیم ......

حالا وصف این 48 روز :

از همون روز 29 آبان شروع میکنم که بابا یاسر ما رو گذاشت و رفت سراوان......یک روز از رفتن بابا یاسر نگذشته بود که بابا یاسر دلش طاقت نیاورد و گفت که هر جوری که شده باید ما دو تا هم بریم پیشش .....مامانم که دید بابا یاسر طاقت دوری گل پسری رو نداره قبول کرد ......برای روز 4 شنبه 3 آذر بلیط هواپیما به سمت زاهدان رو گرفتیم تا اولین سفر هوایی دو نفرمون رو تجربه کنیم .....بالاخره روز 4 شنبه رسید و مامانی و بابایی زحمت کشیدن و ما دو تا رو رسوندن فرودگاه مهر آباد ....پروواز ساعت 9:40 صبح بود....ما ساعت 8:45 رسیدیم فرودگاه .....با مامانی و بابایی خداحافظی کردیم و با هم نشستیم رو صندلی های فرودگاه تا اینکه وقت بوردینگ بشه....تو پسر نازم خوابت گرفت و گذاشتمت تو کریر تا بخوابی......وقت پرواز شد و با هم سوار هواپیما شدیم و اولین سفر هواییمون آغاز شد......توی کابین هواپیما تو از خواب بلند شدی و گشنه تموم کابین رو گذاشتی رو سرت.....مامان بهت شیر داد و آروم شدی و تا رسیدن به مقصد تو بغل مامان تو آرامش در آسمون خوابیدی......ساعت 12 رسیدیم زاهدان......آقای شله بور که راننده بیمارستان بود اومده بود دنبالمون ... بالاخره ساعت 12:30 راه افتادیم به سمت سراوان......ساعت نزدیکای 4 بود که رسیدیم سراوان.....وای که بابا یاسرت از دیدنت غش و ضعف کرد.....اونقدر ذوقققققققققققق کرده بود که نگو......قربون صدقه هاش تمومی نداشت.......

زندگی ما تو سراوان شروع شد .......روزها تو خونه بودیم و به کارا میرسیدیم .....به عوض کردن موکت....درخواست کابینت جدید....عوض کردن سرامیکهای دستشویی و....... بالاخره کارهامون برای روز 9 آذر تموم شد......4 شنبه 10 آذر سه تایی راهی تهران شدیم.....1900 کیلومتر......خیلی زیاد بود.......رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به باغ شازده......رفتیم باغ شازده رو هم به تو پسر کوچولوم نشون دادیم و دوباره راه افتادیم به سمت تهران......شب رو اردکان خونه دایی بابا یاسر موندیم ......صبح دوباره راه افتادیم .......راه خیلی زیاد بود......بیشتر راه رو تو کریرت خواب بودی .....بالاخره بعد از 18 ساعت رانندگی بابا یاسر و طی کردن 1900 کیلومتر ساعت 4 بود که رسیدیم تهران......

حالا رسیدیم به قسمت سخت داستان.....جمع و جور کردن وسایل خونه و اثاث کشی......یک هفته بیشتر وقت نداشتیم ......سه شنبه 16 آذر باید وسایل جمع شده رو بار میزدیم و 4 شنبه 17 آذز حرکت میکردیم به سمت سراوان......روزهای خیلی سختی بود....تو این مدت خیلی خوب نتونستم باهات بازی کنم ولی به جاش بقیه عوضش رو در آوردن......روزهای این یک هفته هم با سختی هایی که داشت تموم شد و وسایال خونمون عصر سه شنبه جمع شده بود و آماده بار زدن......(تو این یک هفته هم به یه سری کارای خارج از خونمون از جمله چاپ کردن عکس نازت برای زدن به دیوار رسیدیم و به یه سری دیگه اش از جمله خریدن کتاب شعر برای پسر گلم هم نرسیدیم......) ماشینی که قرار بود عصر 3 شنبه برای بار زدن بیاد بدقولی کرد و قرار شد که ما صبح 4 شنبه راه بیافتیم وزحمت بار زدن  وسایلمون بیافته گردن مامانی و بابایی......4 شنبه 17 آذر شد و ما ساعت 10 راه افتادیم به سمت سراوان......لحظات خیلی بدی بود....دور شدن از خانواده هامون.....دور شدن از شهرمون ....دور شدن از تمام خاطراتمون......بیچاره مامان باباهامون که تو دلاشون غصه نشوندیم.......گریه کردیم و اشک ریختیم و  با خاطرات شیرینمون خداحافظی کردیم......من که طاقت دیدن خونه خالیمون رو نداشتم ولی باید تحمل میکردم ......باید با صبوریهام به بقیه هم آرامش میدادم......

بعد از خداحافظی تلخمون به سمت سراوان راه افتادیم.......باز هم رفتیم و رفتیم و رفتیم.......شب رو در اردکان موندیم و صبح دوباره راه افتادیم و رفتیم و رفتیم.......عصر روز 5 شنبه بود که رسیدیم سراوان......بارمون قرار بود شنبه صبح برسه......برای جمعه ناهار دعوت شدیم کوشک به مناسبت از حج برگشتن دکتر رجبی......جمعه هم گذشت و شنبه هم از راه رسید و بارهامون هم از راه رسید و تا ظهر شنبه خالی شد.......
اولین محرم و تاسوعا عاشورا رو هم به خاطر خطری بودن شهر سراوان نرفتیم بیرون و موندن تو خونه رو به شهید شدن ترجیح دادیم ....ایشالا سال دیگه میبرمت تهران تا محرم تهران رو ببینی گلم......
اولین شب یلدا رو هم باید با هم توی اینجا سپری میکردیم که خوشبختانه شب یلدا دعوت شدیم خونه دکتر سهروردی......ساعت 9 آماده شدیم و ساعت 10 رفتیم خونشون ....در کل خوش گذشت ولی کاش اولین شب یلدامون رو پیش مامان باباهامون بودیم.......
تا امروز که 20 روز از اومدنمون به یه شهر غریب میگذره هنوز مامان و بابا در حال جمع و جور کردن وسایلها هستن و هنوز غم غربت تو دلاشونه......فکر کنم که اگه خدا بخواد بتونیم واسه 10 بهمن بریم تهران آخه 18 بهمن تو وقت چشم پزشکی داری و باید خودمون رو واسه اونروز برسونیم تهران......وقت جدا شدن از مامان باباهامون تو پسر گلم 101 روزه بودی و 10 بهمن ماه 154 روزه میشی.....53 روز تو رو ندیدن خیلی سخته .......طفلک مامان باباهامون که غصه دوری از تو رو میخورن.....
هر روز هم بهشون زنگ میزنیم تا با تو صحبت کنن.....توهم که اونقدر نمکی باهاشون حرف میزنی که نگو ....اما یه مدتیه که ترجیح میدی گوشی تلفن رو بخوری تا حرف بزنی............

امروز هم که تو گل پسرم 121 روزگیت رو پشت سر گذاشتی باید برای بار دوم واکسن میزدی.....صبح ساعت 9:30 آماده شدیم و رفتیم واسه واکسن ولی ناکام موندیم ....آخه گفتن که فقط روزهای زوج واکسن میزنن .....برگشتیم و قرار شد فردا بریم واسه واکسن......


و اما اولین ها ی پسملم  تو این 48 روز:

اولین مسافرت هوایی با مامان  سوم آذر 1389 وقتی که 87 روزه بودی
اولین باری که مشتی گردنن گرفتی پنجم آذر 1389وقتی که 89 روزه بودی

اولین بار که بابا یاسر تو رو شست ششم آذر 1389وقتی که 90 روزه بودی

اولین تاب سواری تو باغ خونه جدیدمون هفتم آذر 1389 وقتی که 91 روزه بودی(سه ماهه)
اولین باری که با کشیدن دستهات خودت بلند شدی پانزدهم آذر 1389وقتی که 99 روزه بودی

اولین خنده صدادار (قهقهه)وقتی که باهات بازی میکردم شانزدهم آذر1389وقتی که 100 روزه بودی

اولین سرما خوردگی مامان از وقتی که تو به دنیا اومدی هفدهم آذر 1389وقتی که 101 روزه بودی

اولین اثاث کشی با تو هفدهم آذر1389وقتی که 101 روزه بودی

اولین باری که عروسکهای گهواره و کریرت رو با دستای نازت گرفتی و کشیدی هفدهم آذر1389وقتی که 101روزه بودی

اولین باری که کامل غلت زدی بیست و یکم آذر ماه 1389وقتی که 105 روزه بودی

اولین باری که اومدی عطسه کنی ولی عطسه ات برگشت :)) اول دی 1389وقتی که 115 روزه بودی



 

۱۳۸۹ آبان ۳۰, یکشنبه

83 روزگی پرنس مامان

شنبه 29 آبان ماه 1389

امروز جمعه است .....ساعت 1:15 نیمه شب و تو پسر کوچولوی دوست داشتنیه من در خواب نازی و داری فرشته ها رو تو خواب میبینی....امروز 83 از اومدنت به این دنیای خاکی میگذره......امروز بهت نگاه کردم و به بزرگ شدنت بالیدم....دیگه داری روزها رو پشت سر هم میگذرونی و مرد میشی.....دیگه اون پسر کوچولوی 3100 گرمی که 52 cm قد داشت نیستی......دیگه بزرگ شدی و قد کشیدی.....
پسر کوچولوی قشنگم وقتی به چشمای نازت نگاه میکنم تموم سختیهای زندگیم از یادم میره......
83 روز باهات بودم و برام دنیایی ساختی وصف ناپذیر ....
هر روز از دیدن کارای جدیدت لذت میبرم و ذوق میکنم و خدا رو شکر میکنم......
83 روز از باز کردن چشمای قشنگت میگذره و تو یاد گرفتی که :
من رو با نگاهای قشنگت دنبال کنی....
برامون حرف بزنی و آواز بخونی...
با حرف زدنها و خنده هامون بخندی....
دستای خوشگلتت رو ملچ و ملوچ بخوری....
بغض کنی و گریه کنی....
سرت رو بالا نگه داری و همه جا رو ببینی.....
به اسباب بازیهات خیره شی و باهاشون حرف بزنی...
صداهای خوشگل و دوست داشتنی از خودت در بیاری...
با صدای بلند بخندی....
زل بزنی به دوربین تا ازت عکس بگیریم....
و هزاران کار دیگه.

امروز هم بابا یاسر رفت سراوان و ما موندیم تک و تنها....وقت رفتن بابا یاسر باهات خدافظی کرد و تو هم براش حرف زدی و دلش رو بردی گلم....نرفته دلش برات یه ذره شده عزیزم....پشت تلفن هم براش حرف زدی تا صدای نازت رو بشنوه ......

از بودنت در کنارمون به خودمون میبالیم فرشته قشنگم.....

۱۳۸۹ آبان ۲۵, سه‌شنبه

78 روزگی پرنس مامان

دوشنبه 24 آبان ماه 1389

امروز 24 آبان ماهه.......کیان گلم 78 روزه شد.......زندگی با کیان خیلی خوش میگذره....... اونقدری ساعتهام پر شده که فاصله سر زدن به وبلاگ پسرم از مرز یک ماه گذشته....... پسر گلم داره روز به روز بزرگتر میشه و روز به روز شیرینتر......
حدود 2 هفته میشه که یاد گرفته دستاش رو میکنه تو دهنش و ملچ و ملوچ میمکه......اونقدر حال میکنم که نگو..... مخصوصا وقتی که انگشت سبابه اش رو تا ته میکنه تو دهنش.... دیدن این لحظات خیلی لذت بخشه.......یه مدتی هم هست که با صداهای بلند برامون حرف میزنه......از گردشهایی که رفته برامون تعریف میکنه و باهامون حسابی دردو دل میکنه.....قربون اون دل کوچیکت بشه مامان......

یه اتفاق مهمی که تو این مدت افتاد، ختنه کردن پسر گلم بود وقتی که فقط 27 روزش بود....

حالا خاطره ختنه کردنت :
شنبه سوم مهر ماه برای ختنه کردن بردیمت بیمارستان بابا یاسر ....همون بیمارستان مرکز طبی خودمون..... از ساعت 5 صبح ناشتا بودی تا بالاخره ساعت 9 صبح  با پارتی بازی نفر اولی بودی که بردنت اتاق عمل و خانم دکتر اشجعی ختنه ات کرد......با اون لباسای اتاق عمل اونقدر نمکی و جیگر شده بودی که دلم میخواست دولپی قورتت بدم......ولی موقع بردنت به اتاق عمل اونقدر دلم برات تنگ شد که اشک تو چشام جمع شد......ساعت 9:30 آوردنت بیرون و من و بابا یاسر پریدیم جلو و بغلت کردیم......بعد عمل هم باید 2 ساعت NPO میموندی......وای که پستونک رو همچین از ته دل میمکیدی که دلمون برات کباب شده بود......بالاخره موقع شیرخوردن شد و ساعت 11:30 تو راه برگشتن به خونه بهت شیر دادم تا حسابی حال کنی و سیر شی.....

یه اتفاق مهم دیگه هم که کمی واسه تو دردناک بود زدن واکسن دو ماهگیت بود:

واکسن دو ماهگیت رو باید 7 آبان ماه میزدیم، ولی اون روز جمعه بود و درمانگاها بسته..... همون روز صبح بابا یاسر رفت سراوان .... نمیدونستیم که قراره چند روز بمونه ...... من و تو هم ناراحت و دلتنگ از رفتن بابا..... قرار شد واکسنت رو روز شنبه بزنیم ولی چون مامان تنها بود گذاشتش واسه یکشنبه تا با هم بریم خونه خاله لیلا  تا مامان موقع زدن واکسنت تنها نباشه..... عصر شنبه با هم رفتیم خونه خاله لیلا.... صبح شد و وقت رفتن..... من خیلی ناراحت بودم و دلهره داشتم....چند روز بود که واکسنت و درد اون ذهنم رو حسابی مشغول کرده بود.....خلاصه که ساعت 11 راه افتادیم به سمت درمانگاه ..... تو با کالسکه و من و خاله لیلا و ملینا پیاده به سمت واکسن..... ساعت نزدیکای 12 بود و ما منتظر توی درمانگاه تا بیان و واکسنت رو بزنن .... من که طاقت دیدن گریه ات رو نداشتم تو سپردم دستت خاله لیلا و رفتم کمی اونطرفتر....  واکسنت زده شد و تو پسر گلم آقا بودنت رو نشونم دادی و یه کوچولو گریه کردی و من بغلت کردم و تو بغلم آروم شدی..... بعد آروم شدنت راهی خونه خاله لیلا شدیم.... خدا رو شکر خیلی اذیت نشدی..... هر4 ساعت بهت قطره میدادم و تو هم میخوردی....چند بار کمپرس سرد گذاشتم و این روند ادامه داشت تا 2 روز .... درجه حرارتت رو هم چک میکردم تا خدایی نکرده تب نکنی .... و خدا رو شکر که تب نکردی....
دوشنبه هم بابا یاسر از سراوان برگشت....چونکه دلش خیلی واسه گل پسرش تنگ شده بود......



حالا عکسای کیان گلم:


پسر 11 روزه مامان




اینم دست کوچولوی قشنگت وقتی که فقط 13 روزته



اولین باری که ناخنهای دستت رو گرفتم ....روزی که فقط 22 روزت بود


کیان 39 روزه من وقتی که در خواب نازهه



این هم کیان 39 روزه من که بعد از خواب نازش داره آواز میخونه 






2 تا از ژستهای خوشگلت تو خواب 
عکس اول 39 روزه و عکس دوم 40 روزه هستی
 


 خنده های نازت که من عاشقشونم
کیان 41 و 50 روزه مامان
 
 
وقتیکه  فرشته های کوچولوت دارن ازت مراقبت میکنن تا خوب بخوابی گلم
فرشته 45 روزه مامان



قربون گریه ات بشم مامان......نکنه ترسیدی گلم؟
پسر 52 روزه من



کیان 55 روزه مامان و خواب بعد از حموم



کیان 58 روزه مامان تو حموم


کیان 60 روزه مامان
(آماده برای رفتن سر قرار بابا یاسر با همکاراش در باغ گیلاس)


کیان 63 روزه مامان و واکسن دو ماهگی
قربون خواب ناز بعد از واکسنت بشم من


کیان 65 روزه مامان و آواز خوندناش


اینم آقا کیان 65 روزه مامان و عکس پاسپورتش


پسر قشنگ و نازنینم، امیدوارم که همیشه و همه جا واسه مامان و بابا صحیح و سالم باشی و ما هم بتونیم بهترینها رو برات فراهم کنیم ......عاشقونه دوستت داریم پسرم.

۱۳۸۹ شهریور ۲۶, جمعه

اولین خاطرات بعد از تولد


امروز 25 شهریوره..... بالاخره 25 شهریور هم از راه رسید..... 25 شهریوری که مدتها منتظر اومدنش بودیم ..... 25 شهریوری که نذاشت تو دوران خوب بارداریم با یاسر باشم ..... 25 شهریوری که به خاطرش هزاران بار استرس کشیدم ....5شنبه ای که میخواستیم هر چه زودتر از راه برسه تا از شر امتحان بورد یاسر خلاص بشیم ..... وای که دیشب چه استرسی داشتیم ..... ولی خدا رو شکر که تموم شد و به خیر و خوشی امتحان بورد شر خودش رو از سرمون باز کرد.... (البته هنوز امتحان osce مونده که امیدوارم اونهم به خوبی و خوشی تموم شه)




و اما پسر گلم کیان:
امروز پسر گلم 18 روزه شد ..... 18 روز از اومدنش به این دنیا میگذره و پسرک گلم روز به روز داره بزرگتر میشه......

 7 شهریور پسر گلم ساعت 12:40 ظهر تو بیمارستان مصطفی خمینی توسط دکتر مهربونم بیتا به دنیا اومد و با خودش هزاران هزار قدم خوش آورد.
اولین عکسی که از کیان گلم انداخته شد تو اتاق عمل بود که بابا یاسرش با موبایل انداخت.....
این عکس وقتی که پسرم رو دارن از تو شکم مامانش به روی کات منتقل میکنن..... تقریبا 2 دقیقه بعد از به دنیا اومدنشه :


اینم آقا کیان یک روزۀ ما با شاخه گل خوشگلی که بیتا جون  براش آورده:


8 شهریور کیان رو آوردیم به خونمون .... خونه ای که وقت رفتن به بیمارستان یه نگاهی بهش انداختم و گفتم دفعه بعدی که پام رو تو این خونه میزارم یه فرشته کوچولو هم همراهم هست ..... خونه ای که تا حالا پر از عشق دو نفره بود....  ولی حالا دیگه یه فرشته دوست داشتنی به جمع دو نفرمون اضافه شده و عشقمون رو سه نفره کرده.....
شب شد و دیدیم که پسر گلم کمی زرده..... بابا یاسر بردتش بیمارستان تا بیلی روبین خونش رو چک کنن .... قرار شد که اون شب رو پسرک نازم تو بیمارستان فتوتراپی بشه..... ولی چه زود پسرکم رو ازم جدا کردن...... تا دو روز پیش همیشه و همه جا کنارم بود ولی امروز روزی بود که ازم جدا شد... دیگه پیشم نبود ..... واسه من که خیلی سخت گذشت ..... صبح روز نهم شد و قرار شد من برم بیمارستان تا به عزیزم شیر بدم..... دلم براش تنگ شده بود خدا.....
اینم عکس پسرک نازم تو بیمارستان..... پسر نازم اینجا فقط 2 روزشه.....


12 شهریورساعت 1 شب، موقعی که داشتم پوشک گل پسرم رو عوض میکردم دیدم که نافش جدا شده و یه طرف دیگه است.با یه جیغی که از سر ذوق کشیدم  یاسر رو از افتادن ناف گل پسملی خبردار کردم.


13 شهریور هم نام قشنگ و زیبای کیان رو برای پسرم انتخاب کردیم ...... کیان به معنای پادشاه بزرگ، ستاره مجلس....... پسر قشنگم امیدوارم از نامی که برات انتخاب کردیم خوشت بیاد ومانند معنای نامت برایمان پرمعنا باشی....

14 شهریور از راه رسید...... روزی که 4 سال پیش من و یاسر با هم زندگی پر از عشقمون رو دوتایی زیر یه سقف مشترک شروع کردیم..... روزی که قرار بود پسر عزیزم تو این روز به دنیا بیاد ولی طاقت نیاورد و یه هفته زودتر پاشو تو این دنیا گذاشت...... امروز صبح هم رفتیم آزمایشگاه مرکزی واسه دادن آزمایش تیروئید..... وای که دست پسرم رو سوراخ سوراخ کردن.....بعد هم رفتیم و واسه پسر گلم شناسنامه گرفتیم.... عزیزترینم شناسنامه دار شدنت مبارک باشه گلم.
شب هم به خاطر بالا بودن بیلیروبین، پسر عزیزم فتوتراپی شد.


17 شهریور شد و پسر گلم 10 روزهههههههههه...... بردیمش حموم 10 روزگیش....... اولین باری که کیان قشنگم حموم کرد..... چقدر هم آروم و ناز و ساکت..... به یاد دوران تو شکم مامان بودن و تو آب وول خوردنها......


چند دقیقه قبل از اولین حموم کردن:

در حال حموم کردن:

چند دقیقه بعد از حموم کردن:

خواب راحت بعد از حموم:

22 شهریور و 15 روزه شدن پسر عزیزم..... چقدر زود این 15 روز گذشت..... زود اما سخت...... پسر گلم روز به روز داره واسه من و باباش بزرگ و بزرگتر میشه...... خدا نی نی ناز من رو برامون صحیح و سالم حفظ کنه.......
امروز هم  پسر گلم 15 روزه شد وباید از امروز مولتی ویتامینش رو بخوره.....اینم اولین باری که مولتی ویتامین بهش دادم:




خاطره زایمان

۱۳۸۹ شهریور ۷, یکشنبه

آخرین روز

یکشنبه 7 شهریور ماه 1389

آخرین روز مون هم بالاخره اومد....... آخرین روزی که همیشه حس خاصی نسبت بهش داشتم........ حس ترس، حس دلهره، حس ذوق، حس دلتنگی و هزاران حس دیگه
پسرک شیطونم بالاخره با پیغوم و پسغوماش داره بهمون خبر میده که دیگه وقت اومدنه......

الان ساعت 7 صبحه و من ساعت 6 از خواب بیدار شدم و بعد از گرفتن یه دوش با پسرم تنها یه سری کارامون رو کردیم و قراره که ساعت 8 زنگ بزنم به بیتا و قرار زایمان رو قطعی کنم....... یک دهم درصد احتمال داره که زایمانم بیافته واسه فردا....... ولی بعید میدونم.......
بالاخره بابا یاسرت هم به آرزوش رسید و گل پسرش یه هفته زودتر و تو شب قدر به دنیا می یاد.

خدایا تو را به برکت شب قدرت قسم میدهم که من رو در این راه دشواری که در پیش رو دارم تنها نگذاری.
خدایا به امید تو

۱۳۸۹ شهریور ۶, شنبه

هفته آخر

شنبه 6 شهریور ماه 1389

هفته آخر

چقدر زود به آخرین شنبه رسیدیم........به آخرین هفته....... یاد اولین هفته بارداریم می افتم ..... یاد اولین شنبه ..... شنبه هایی که پشت سر هم می اومدن و با خودشون خبر تموم شدن یه هفته خوب دیگه رو میدادن....... شنبه هایی که همیشه با جمله یاسر فلان هفته ام هم تموم شد به پایان میرسید ...... دلم برای این دوران قشنگم تنگ میشه خدا.....

امروز آخرین شنبه است و آخرین ویزیت...... ویزیتهایی که همیشه نشون میدادن که پسر گلم داره رشد میکنه و بزرگ میشه........
خدایا شکرت که ما رو تا اینجای راه همراهی کردی ..... این چند روز باقی مونده رو هم کمکم کن.......

2-3 روز هم هست که دردهای لیبر کاذبم شروع شده ..... خداییش خیلی درد دارن..... کاذبش که اینه وای به حقیقیش.......

امروز هم قراره که بالاخره تخت و کمدت رو بیارن تا وسایلت رو بچینیم.......
قربون پسر گلم بشم که داره آخرین روزهای تو شکم مامان بودن رو میگذرونه.

۱۳۸۹ مرداد ۳۰, شنبه

15 روز مونده

شنبه 30 مرداد ماه 1389
15 روز مونده


امروز باز هم یه شنبه دیگه از راه رسید و یه هفته دیگه از این دوران نازمون رو کامل کرد......... الهی مامان قربون اون قد و قوارت بشه که دیگه 37 هفته ات تموم شد و دیگه میتونی به دنیا بیای........ امروز باز هم رفتیم پیش بیتا ....... صدای ناز قلبت از همیشه تندتر میزد....... با اصرار بابا یاسر به خاطر جلوتر افتادن زایمان مامان(به خاطر شرایط سخت امتحان بورد) وقت زایمان رو چند روز زودتر گذاشتیم......... یا 9 یا 10 یا 11 مرداد........ ولی کاش میشد همون 14 شهریور به دنیا بیایی....... تو این یک هفته باقی مونده کلی کار ریخته سرم ..... نمیدونمم باید کدوم رو کی انجام بدم.......


امیدوارم شنبه دیگه همین موقع همه کارام به خوبی و خوشی انجام شده باشه و منتظر اومدنت باشیم گلم.......

16 روز مونده

جمعه 29 مرداد ماه 1389

16 روز مونده

امروز بالاخره با بابا یاسر از ساعت 11 تا 2 ظهر رفتیم خیابون بهار تا یه سری کم و کسریهای گنده رو هم بخریم........
برات یه وان خوش آب و رنگ حموم و یه لیف نرم  و یه کریر ناز مکسی کوزی و یه گهواره خوشگل مامالاو و یه ماشین کنترلی ناناز و یه تمساح باحال تولو خریدیم.........به خاطر عجله ای که بابا داشت نتونستیم بیشتر از این بمونیم........ایشالا که از همه خریدایی که با عشق برات انجام دادیم خوشت بیاد گلم.......

۱۳۸۹ مرداد ۲۷, چهارشنبه

21 روز مونده

یکشنبه 24 مرداد ماه 1389

21 روز مونده
امروز هم با خاله لیلا رفتم بازار تا واسه گل پسرم اسباب بازی بخرم.........یه سری اسباب بازیهای با نمک واسه شلف و بوفه ات خریدم.......وای که چقدر لذت بخشه که این اسباب بازی ها رو بدم بهت تا باهاشون بازی کنی و دل مامان و بابا رو ببری.

پسر قشنگم ماه دیگه این موقع توبه دنیا اومدی و بالاخره روز پر استرس امتحان بورد بابا یاسر فرا رسیده ........ماه دیگه این موقع من و تو و بابا یاسر استرس امتحان فردا صبحش رو داریم.......ولی میدونم  با تلاشی که کرده و با دعای پسر کوچولوی 11 روزش از پس این امتحان خوب بر می آد.

همسر عزیزم با تموم وجودم از خدا میخوام که جواب تلاشهات رو ........جواب بی خوابیهات رو........جواب تنها موندنهای من رو........جواب تنها دکتر رفتن هام رو.........جواب بی تو خرید کردن هام رو .......جواب خسته اومدن خونه هات رو....... بی پاسخ نذاره و سربلند از پس این امتحان بربیایی.......آمین

۱۳۸۹ مرداد ۲۴, یکشنبه

22 روز مونده

شنبه 23 مرداد ماه 1389

22 روز مونده
36 هفته از بارداری رو به سلامت پشت سر گذاشتیم..... روزهای خوب و تکرار نشدنی رو...... روزهایی که باور نمیکنم به سرعت برق و باد گذشتن و خاطره شدن.....

امروز برای یازدهمین ویزیت رفتیم پیش بیتا ........دیگه ویزیتهای ماهیانه بارداریم تبدیل شدن به ویزیتهای هفته به هفته ..... ویزیتهای هفته به هفته که نشون دهنده تموم شدن این دوران قشنگ و بزرگ شدن پسر گلمهِ.

شکر خدا همه چیز مثل همیشه خوب بود به جز فشار خونم که 14 بود و قرار شد که آزمایش پروتئینوری بدم.......
تاریخ به دنیا اومدنت رو هم مشخص کردیم همون 14 شهریور ........ 14 شهریوری که از این به بعد به جای گنجوندنن یه مناسب دوست داشتنی ازدواج مامان و بابا یه مناسبت قشنگ دیگه هم تو خودش میگنجونه.......

پسر گلم عاشقانه دوستت دارم و برای دیدنت ثانیه ثانیه ها رو میشمارم.

23 روز مونده

جمعه 22 مرداد ماه 1389

23 روز مونده
امروز جمعه است و باز بابا یاسر رفته بیمارستان و مامان سولماز و گل پسرش موندن خونه.....
دیروز هم که با هم رفتیم دماوند و حسابی خوش گذروندیم........خیلی حال داد ........ساعت 4 رفتیم و ساعت 2 شب برگشتیم.......راهش کمی طولانی بود ولی راه طولانی هم واسه خودش صفایی داره.

24 روز مونده

پنجشنبه 21 مرداد ماه 1389

24 روز مونده
امروز هم یه روز خوبه ......هم اولین روز ماه رمضونه و هم روز تولد خاله الناز....... و هم شروع ماه نهم بارداری و پا به ماه شدنممممممممممم
ماه رمضون امسال رو به خاطر وجود یه گل پسر ناز تو شکمم روزه نمیگیرم ........دیگه سحری ها تک و تنها از خواب بلند نمیشم تا سحری بخورم.......دیگه سفره افطار نمیچینم و ممنتظر صدای ربنا نمیشم .....   
همیشه و هر روز تغییرات زیادی تو زندگیمون ایجاد میشه که از به خاطر آوردن گذشته اش غصه مون میگیره ولی امیدوارم که همیشه این تغییرات،  اتفاقات خوب زندگی باشه مثل ماجرای این ماه رمضون که دلیل روزه نگرفتنهامون یکی از خوش آیندترین اتفاقات زندگیمونه.

و اما پا به ماه شدنمون و یه دنیا خاطره....... یه دنیا شُکر و یه دنیا ذوق
خیلی زود به ماه پایانی رسیدیم ... ماهی که تو همه برنامه ریزی هام آخرین بود و همش میگفتم تا رسیدن به اونجا خیلی راهه، ولی به یه چشم به هم زدن بالاخره به اون هم رسیدیم ......خدا رو شکر میکنم که این 8 ماه گذشته رو همراهمون بود و نذاشت که سختی ای بیاد و شیرینی این دوران رو برامون تلخ کنه .....

حالا تولد خاله الناز........خاله الناز جونم تولدت مبارک باشه و 100 سال عمر کنی و ایشالا که تولد نی نیت بشه......
دوست دارم حسابی.

امروز هم ساعت 4 بعد از ظهر قراره بریم دماوند ویلای آنجلا.......اولین روز ماه رمضون و اولین مهمونی افطار توی یه ویلای خوشگل و یه آب و هوای تازه.......

26 روز مونده

دوشنبه 19 مرداد ماه 1389

26 روز مونده
امروزو فردا هم قراره که به بقیه خونه تکونیمون برسیم........اتاق خواب و آشپزخونه.......

ولی خداییش تر و تمیز کردنم سخته ها.......از وقتی که افتادم به خونه تکونی سر پا وایسادن برام سخت شده........دیگه اینکه میگن آدم تو ماه آخر سنگین میشه و نمیتونه تکون بخوره داره در مورد من هم کم کم صدق میکنه ولی اگه من مامان سولمازم کم نمیارم و تا روز آخر واسه گل پسریم فعالیت میکنم.

27 روز مونده

یکشنبه 18 مرداد ماه 1389

27 روز مونده
سلام گل پسرم ....تاج سرم
امروز مامان سولماز بالاخره دست به کار شد .....دست به کار شد تا این خونه زندگی رو واسه ورود گل پسرش آماده و تر و تمیز کنه......از ظهر ساعت 12 تا شب ساعت 8 پا به پای  2 تا کارگری که برامون اومده بودن تا خونه رو تمیز کنیم کار کردم و از کت و کول افتادم .......ولی حسابی حال کردم چون میدونستم که این تمیز کردنها به خاطر اومدن یه فرشته خوشگل به خونمونِ.

دوست دارم و منتظرم تا روی ماهت رو ببینم پسرم

۱۳۸۹ مرداد ۱۹, سه‌شنبه

28 روز مونده

یکشنبه 17 مرداد  ماه 1389

28  روز مونده.......

امروز مامان یه کار خیلی مهم کرد.......
میدونی چی؟........ یه خرید خیلی خوشگل واسه گل پسرش.......

گل پسر مامان، امروز با 2 تا خاله مهربونت رفتیم تیراژه و ست روتختی خوشگلی رو که دیشب دیده بودم به همراه یه کالسکه خوشگل برات خریدمممممممممم. امیدوارم تموم خریدایی که تک تکشون رو با عشق برات خریدیم رو دوست داشته باشی گلم.

29 روز مونده

شنبه 16 مرداد ماه 1389

29 روز مونده.......

امروز 16 مردادِ و 31 جشن تولد بابای مهربونت.......
امروز 16 مردادِ و تموم شدن 35 هفتگی مامان سولماز و گل پسریش
امروز 16 مردادِ و دهمین ویزیت

16 مرداد امسالمون رو با یه جشن تولد کوچولو گذروندیم .......به همراه پسر کوچولوی دوست داشتنیمون........ایشالا که خدا سایه همسر مهربونم رو سالیان سال رو سر من و پسر عزیزم حفظ کنه........
یاسر عزیزم به خاطر تموم مهربونیات ازت ممنونم.

امروز35 هفته مون تموم شد و من با خوندن این جمله اونقدر ذق کردم و اشک تو چشام جمع شد که نگو : کودک شما چگونه تغییر می کند؟ هفته 35 بارداری : رشد فيزيكي كودك شما تقريبا به پايان رسيده است و او در چند هفته آينده فقط وزن اضافه خواهد كرد.
وای خدای من ...... فقط امیدوارم که لیاقت این نعمت بزرگی رو که بهم بخشیدی رو داشته باشم و تونسته باشم شرایط ایده آلی رو تو این دوران برای پسرم که دیگه رشد فیزیکیش به پایان رسیده رو فراهم کرده باشم.




شمارش معکوس

جمعه 15 مرداد ماه 1389

امروز دیگه با هم شمارش معکوس رو شروع کردیم گلم..........امروز روزیه که تا به دنیا اومدنت و در آغوش کشیدنت بیشتر از 30 روز نمونده........تموم شدن این دوران یه هیجان خیلی قشنگی داره البته به همراه هزاران استرس .........یه کوچولو دلتنگی داره و یه دنیا ذوق باور نکردنی...........

 30 روز باقی مونده تا به دنیا اومدنت تو روز قشنگ و به یاد موندنی 14 شهریور .........14 شهریوری که 4 سال پیش من و بابا یاسر زندگی مشترکمون رو تو اون روز شروع کردیم و عهد و پیمون بستیم که همیشه و همه جا با هم و در کنار هم باشیم ......حالا قرار توپسر گلم تو اون روز بیایی و پیوندی که 4 سال پیش تو همون روز بین من و بابا یاسر محکم شد رو محکم و شیرینتر کنی.........

دوستت دارم پسرم........

۱۳۸۹ مرداد ۱۳, چهارشنبه

ماه آخر

چهارشنبه 13 مرداد ماه 1389

امروز 13 مردادِ ....... ماه دیگه این موقع من و تو داریم آخرین روز تو شکم مامان بودن رو به پایان میرسونیم.........دیگه 1 ماه بیشتر به پایان این راه نمونده........وقتی که صحنه به دنیا اومدنت جلوی چشمام میاد، از اینکه وقتی برای بار اول چشام به چهره قشنگت میافته، از اینکه اون لحظه بابای مهربونت در کنار من تو رو تو آغوش میکشه ، ناخود آگاه گریه ام میگیره ........واقعا اون لحظه چه حسی خواهد داشت........مطمئنم که قشنگترین حسی خواهد بود که من و بابات  تجربه خواهیم کرد........

عاشقانه دوستت دارم پسرم

۱۳۸۹ مرداد ۱۲, سه‌شنبه

درد و دل

چرا هیچوقت اونجور که میخوایم کارهامون پیش نمیره؟

چرا هیچوقت اونطور که برنامه میریزیم نمیشه؟

چرا هیچوقت اونطور که باید و شاید شکر گذار نیستیم؟

چرا هیچوقت تا یه بلایی سرمون نیومده قدر دوران خوب گذشته رو نمیدونیم؟

چرا همیشه وقت کم میاریم؟

نمیدونم چرا ولی کاش یه روزی بیاد که جواب سوالام رو بفهمم.


وای که هر وقت کسی رو میبینه که داره از غم نی نی دار نشدنش غصه میخوره چقدر دلم میگیره و اشکام سرازیر میشه........اونموقع است که با خودم فکر میکنم که چه کار کردم که خدا من رو هم لایق مادر شدن دونسته........اونجاست که با اشکایی که از چشمام جاری شده، از ته قلب با این کوچولوی تو دلیم واسه ش دعا میکنم.........دعا میکنم که خدا حس قشنگ مادر شدن رو به همه اونایی که دوست دارن مادر بشن عطا کنه........ 

۱۳۸۹ مرداد ۹, شنبه

هفته 34

شنبه 9 مرداد ماه 1389

امروز هم بالاخره 34 هفته مامان سولی و گل پسرش تموم میشه ..........دیگه  داریم به آخر راه میرسیم......آخر راهی که به یه فرشته کوچولو ختم میشه....

دوشنبه 4 مرداد هم من و بابا یاسر و گل پسری با هم رفتیم مسافرت تا کمی هوا بخوریم و دلمون شاد بشه........البته این مسافرت آخرین مسافرت دو نفری من و بابا یاسر بود . از این به بعد یه فرشته کوچولوی ناز هم همیشه و همه جا همراهمون خواهد بود......
با هم رفتیم جاده 2000 تو کلبه های چالدره........وای که چه حالی داد و چقدر خوشگل بود و چقدر خوش گذشت.......2 روز اونجا بودیم و چهارشنبه برگشتیم خونمون و اخرین سفر دو نفرمون هم به پایان رسید......

امروز عصر هم قراره که با مامان بزرگ بریم تخت و کمدت رو سفارش بدیم......ولی خداییش از بس  فکرکردم تخت و کمدت رو چه رنگی بگیرم خل شدم .......مامانات 8 ماهه که داره تحقیق میکنه وکم کم دیگه واسه خرید کردن دیر شده ولی تو این هفته همه خریدات رو میکنم گلم......

۱۳۸۹ مرداد ۳, یکشنبه

آخرین سونو

شنبه 2 مرداد ماه 1389

وای که امروز صبح ساعت 10 رفتیم بیمارستان بابا یاسر تا خانم دکتر مهدیزاده پسر گلم رو بهمون نشون بده و تازه فیلم خوشگلش رو هم برامون بریزه رو فلش...........

باز هم شکر خدا همه چیز خوب بود و مامان و بابا از دیدن روی گلت حسابی سر ذوق اومدن..........

لبای خوشگل و سوراخ دماغ نازت ما رو دیوونه کرد پسرم......

وزنت هم 2150 گرم بود که شکر خدا واسمون تا اینجای راه تپل مپل شدی.......

خیلی این دوران قشنگ زود داره به پایان میرسه ..........خیلی زود دیگه اون تکونای قشنگ تو دلم رو حس نخواهم کرد ........و خیلی زود شکم قلمبه ام که هر روز و هر ثانیه دارم باهاش عشق میکنم صاف میشه .........و خیلی زود تو دلی خودم رو تو آغوش میکشم.........ازت ممنونم گلم ..........ممنونم که با اذیت نکردنهات این دوران رو برام اونقدر شیرین کردی که مثل برق و باد گذشت و ازش یه خاطره خوب به جا موند.........خاطره ای که هر لحظه با به یاد آوردنش دلم براش تنگ خواهد شد ولی.........خوشحالم که میایی و دورانی شیرینتر رو برامون میسازی. 

ویزیت 32 هفتگی

دوشنبه 28 تیر ماه 1389

سلام پسر گلم

امروز 32 هفته و 2 روزمون هم تموم شد ........با هم برای ویزیت شدن 32 هفتگی رفتیم دکتر اماااااا با یه فرق بزرگ........ایندفعه بابا یاسر هم از بیمارستان اومد پیشمون و واسه شنیدن صدای ناز قلبت خودش رو رسوند بهمون........ایندفعه بیتا جون بیشتر از همیشه گذاشت تا صدای قشنگ قلبت رو بشنویم و ذوق کنیم........

مامان چاقالوت دیگه کم کم داره از چاقال شدن میافته عزیزم.........دیگه وزن گیری ایندفعه ام وحشتناک نبود.........شده بودیم شست و هفت و هشتصد گرم...........

قرار شد آخرین سونو هامون رو هم بریمممممممممم........وای که چه ذوقی داره دیدن روی ماهت..........

۱۳۸۹ تیر ۱۷, پنجشنبه

دلتنگی

پنجشنبه 17 تیر ماه 1389
 


چند روزه که حال خوبی ندارم .........به خاطر استرسی که بابا یاسر به خاطر امتحان بوردش داره..........به خاطر استرسی که به من و تو هم منتقلش کرده........به خاطر تنها بودنمون تا ساعت 11 شب..........به خاطر حس متناقض دوست داشتنِ به پایان رسیدن این 2 ماه باقی مونده تا امتحان و دوست نداشتنِ به پایان رسیدن این 2 ماه باقی مونده از دوران قشنگ بارداریم.........
کاش می شد این استرس رو،  این تنهایی رو و ... که مثل یه بغض تو گلوم مونده رو داد میزدم...........
خیلی سعی کردم که دوران بارداری خوب و بی استرسی داشته باشم..........ولی نمیدونم چقدر موفق شدم.......

هشتمین ویزیت

شنبه 12 تیر ماه 1389


امروز 30 هفته بارداری مامان سولماز تموم شد....... برای  هشتمین ویزیت، ساعت 5:15 عصر رفتیم پیش بیتا جون.......
مثل همیشه همه چیز خوب بود فقط فشار خون مامان 13 بود که حدس زدیم به خاطر گرمای وحشتناک تابستون باشه.......
بعد از ویزیت هم مامان و گل پسری با هم رفتیم فروشگاه دنیای کودک و بی بی کیش و کمی با هم حال کردیم......


مامان قربون اون قد و بالات بشه......

۱۳۸۹ تیر ۱۰, پنجشنبه

هفته 29 و خورده ای

پنجشنبه 10 تیر ماه 1389

امروز 29 هفته و 5 روزِ که با هم و در کنار همیم.................تو این هفته حسابی به مامان حال دادی و همش واسه مامان سولماز وول خوردی و با هم حسابی بازی کردیم.........


امروز دور شکمم  رو با متر اندازه گرفتم ..........99 سانتیمتر بود.........داری دیگه کم کم یه مرد میشی پسرم ............


قربون مرد شدنت بشم قشنگترینم

روز پدر

شنبه 5 تیر ماه 1389


امروز روز پدر بود..............پدر بودن......یکی از قشنگترین نعمتهایی که خدا نصیب بابای مهربونت کرده..........

8 سال از بودن مامان و بابا با هم و در کنار هم میگذره ...........هر سال رو با هم جشن گرفتیم و خدا رو شکر کردیم که در کنار هم هستیم ولی امروزمون با اومدنت تو دل مامان، با هر سال فرق میکرد........... حسی رو که تو این 8 سال بابا یاسر نداشت رو بهش بخشیدی........ حس قشنگ پدر بودن رو .......

من و تو با هم واسه بابا یاسر کیک درست کردیم و براش نامه قشنگ نوشتیم و با هم براش یه کادو کوچولو خریدیم و کادوش کردیم و غافلگیرش کردیم...........

شب هم با هم سه تایی رفتیم کنسرت سمفونیک شهرداد روحانی............مامان قربونت بشه که از اول تا آخر کنسرت، تو این دو ساعت یه لحظه هم آروم نبودی و داشتی لذت بردن مامانت رو 2 برابر میکردی.........اونقدر واسه من و بابابی رقصیدی که ما حظ کردیم.........گویا تو داشتی با ما از موسیقی سمفونیک لذت میبردی.........


همسر و پدر عزیزم .........با تموم وجودم دوستون دارم و می پرستمتون.........روزتون مبارک.

بابا و تکونای گل پسرش

یکشنبه 30 خرداد ماه 1389


امشب بالاخره بعد از گذشت 28 هفته و یک روز،  بابا یاسر تونست تکونای خوشگلت رو لمس کنه و کیففففففففف کنه............تا امروز هر وقت میومد تا لمست کنه قائم موشک بازیت شروع میشد و قائم میشدی ولی امشب به حال اساسی به بابات دادی .........


مامان و بابا قربون شیطونیهای قشنگت بشن گلم 

۱۳۸۹ تیر ۱, سه‌شنبه

ترايمستر سوم

شنبه 22 خرداد ماه 1389


چقدر زود دو سوم راه تموم شد گلم ..........




امروز هم با تموم شدن 27 هفته بارداري مامان سولماز، با هم وارد سومين ترايمستر شدیم ............آخرین مرحله از دوران قشنگ بارداری..........تا حالا رو که خوب پیش رفتیم و با هم قدم به قدم جلو رفتیم...........امیدوارم که خدای مهربون کمکمون کنه و این آخرین و سختترین مرحله رو هم به سلامت،همه با هم،  پشت سر بگذاریم و با اومدنت به تموم رویاهامون برسیم........

۱۳۸۹ خرداد ۲۴, دوشنبه

هفتمین ویزیت

سه شنبه 18 خرداد ماه


امروز 26 هفته و 3 روزمون شد و با گرفتن جواب آزمایشم برای هفتمین ویزیت رفتیم پیش بیتا.
شکر خدا همه چیز خوب بود و مامان و گل پسری در حال تپل شدن هستن.
تو عرض این 3 هفته که از آخرین ویزیت گذشته بود مامان سولماز 3 کیلو چاق شده و داره میترکه ولی فدای سر گل پسرم..........ایشالا که صحیح و سالم باشی و مامان تونسته باشه تا حالا ازت خوب مراقبت کرده باشه.....


عاشقتم پسرم

۱۳۸۹ خرداد ۱۵, شنبه

اولین روز مادر

پنجشنبه 13 خرداد ماه 1389



وای که مامان بودن چقدر باحاله ...........


بالاخره اولین روز مادر رو به خاطر داشتن یه فرشته کوچولو تو دلم تجربه کردم .......... اشک ذوقی که تو چشمام جمع میشد من رو تا اوج آسمونها می برد............تبریکاتی که بهم گفته شد و هدیه ای که از همسر دوست داشتنیم گرفتم، با هر سال فرق میکرد .......... فرقی که تا مامان نشی نمیفهمی............


پسر قشنگم به خاطروجودت تو وجودم، بالاخره من هم طعم مقدس مادربودن رو چشیدم.........ازت ممنونم.


مامان گلم به خاطر تموم محبتهایی که به من کردی ازت ممنونم و با مادر شدنم قدرت رو بیش از پیش میدونم...........


خدایا تو رو شکر میکنم به خاطر قشنگترین نعمتی که به من بخشیدی .............


۱۳۸۹ خرداد ۱۳, پنجشنبه

پنجمین دیدار

چهارشنبه 12 خرداد ماه 1389

امروز باز هم لحظه شماری کردم........ لحظه شماری کردم تا روی گلت رو برای بار پنجم ببینم..........لحظه شماری کردم تا صدای قشنگ ضربان قلبت آرومم کنه.......... و لحظه شماری کردم تا به خاطر سلامتی که خدا به تو هدیه کرده، سجده شکر به جا بیاورم.



پسر قشنگم


ساعت 6:30 عصر من و بابا و گل پسری با هم رفتیم مطب خانم دکتر مهدیزاده.......... کمی منتظر موندیم و رفتیم داخل......... دوباره وقتی دیدمت از ذوق تو پوست خودم نمیگنجیدم.........شکر خدا همه چی عالی بود.........دیگه کم کم واسه خودت مردی شدی و واسه مامان و بابات حسابی قد کشیدی............ از دست و پای قشنگت هم یه پرینت گرفتیم تا با هر بار دیدنش از هوش بریم...........

عکس اولی کف پای قشنگت که مامان الهی فداش بشه
عکس دوم هم از کتف تا انگشتای دستت که با هر دفعه دیدنش، اشک تو چشام جمع میشه و ....


۱۳۸۹ خرداد ۹, یکشنبه

اولین هنر مامان

چهارشنبه 5 خرداد ماه 1389

امروز هم مامان سولماز و گل پسری با هم رفتیم خونه خاله لیلا، تا اینکه عصر همه با هم بریم و واسه گل پسرم یه کاموا بخریم، تا مامانش بشینه توی خونه و ببافه دونه دونه ....... پسرم بپوشه خوشگل بشه، مثل دسته گل بشه.........

حالا مامان میخواد با کاموای سفید و نرمی که برات خریده، این کلاه روبرات ببافه ............

1lygszogxpmeqnuubt0.jpg

ببخشید که خیلی ساده است...........آخه اولین کار بافتنی مامانه..........قول میدم چیزای خوشگلتری برات ببافم عزیزم.