۱۳۸۹ تیر ۱, سه‌شنبه

ترايمستر سوم

شنبه 22 خرداد ماه 1389


چقدر زود دو سوم راه تموم شد گلم ..........




امروز هم با تموم شدن 27 هفته بارداري مامان سولماز، با هم وارد سومين ترايمستر شدیم ............آخرین مرحله از دوران قشنگ بارداری..........تا حالا رو که خوب پیش رفتیم و با هم قدم به قدم جلو رفتیم...........امیدوارم که خدای مهربون کمکمون کنه و این آخرین و سختترین مرحله رو هم به سلامت،همه با هم،  پشت سر بگذاریم و با اومدنت به تموم رویاهامون برسیم........

۱۳۸۹ خرداد ۲۴, دوشنبه

هفتمین ویزیت

سه شنبه 18 خرداد ماه


امروز 26 هفته و 3 روزمون شد و با گرفتن جواب آزمایشم برای هفتمین ویزیت رفتیم پیش بیتا.
شکر خدا همه چیز خوب بود و مامان و گل پسری در حال تپل شدن هستن.
تو عرض این 3 هفته که از آخرین ویزیت گذشته بود مامان سولماز 3 کیلو چاق شده و داره میترکه ولی فدای سر گل پسرم..........ایشالا که صحیح و سالم باشی و مامان تونسته باشه تا حالا ازت خوب مراقبت کرده باشه.....


عاشقتم پسرم

۱۳۸۹ خرداد ۱۵, شنبه

اولین روز مادر

پنجشنبه 13 خرداد ماه 1389



وای که مامان بودن چقدر باحاله ...........


بالاخره اولین روز مادر رو به خاطر داشتن یه فرشته کوچولو تو دلم تجربه کردم .......... اشک ذوقی که تو چشمام جمع میشد من رو تا اوج آسمونها می برد............تبریکاتی که بهم گفته شد و هدیه ای که از همسر دوست داشتنیم گرفتم، با هر سال فرق میکرد .......... فرقی که تا مامان نشی نمیفهمی............


پسر قشنگم به خاطروجودت تو وجودم، بالاخره من هم طعم مقدس مادربودن رو چشیدم.........ازت ممنونم.


مامان گلم به خاطر تموم محبتهایی که به من کردی ازت ممنونم و با مادر شدنم قدرت رو بیش از پیش میدونم...........


خدایا تو رو شکر میکنم به خاطر قشنگترین نعمتی که به من بخشیدی .............


۱۳۸۹ خرداد ۱۳, پنجشنبه

پنجمین دیدار

چهارشنبه 12 خرداد ماه 1389

امروز باز هم لحظه شماری کردم........ لحظه شماری کردم تا روی گلت رو برای بار پنجم ببینم..........لحظه شماری کردم تا صدای قشنگ ضربان قلبت آرومم کنه.......... و لحظه شماری کردم تا به خاطر سلامتی که خدا به تو هدیه کرده، سجده شکر به جا بیاورم.



پسر قشنگم


ساعت 6:30 عصر من و بابا و گل پسری با هم رفتیم مطب خانم دکتر مهدیزاده.......... کمی منتظر موندیم و رفتیم داخل......... دوباره وقتی دیدمت از ذوق تو پوست خودم نمیگنجیدم.........شکر خدا همه چی عالی بود.........دیگه کم کم واسه خودت مردی شدی و واسه مامان و بابات حسابی قد کشیدی............ از دست و پای قشنگت هم یه پرینت گرفتیم تا با هر بار دیدنش از هوش بریم...........

عکس اولی کف پای قشنگت که مامان الهی فداش بشه
عکس دوم هم از کتف تا انگشتای دستت که با هر دفعه دیدنش، اشک تو چشام جمع میشه و ....