۱۳۸۹ شهریور ۷, یکشنبه

آخرین روز

یکشنبه 7 شهریور ماه 1389

آخرین روز مون هم بالاخره اومد....... آخرین روزی که همیشه حس خاصی نسبت بهش داشتم........ حس ترس، حس دلهره، حس ذوق، حس دلتنگی و هزاران حس دیگه
پسرک شیطونم بالاخره با پیغوم و پسغوماش داره بهمون خبر میده که دیگه وقت اومدنه......

الان ساعت 7 صبحه و من ساعت 6 از خواب بیدار شدم و بعد از گرفتن یه دوش با پسرم تنها یه سری کارامون رو کردیم و قراره که ساعت 8 زنگ بزنم به بیتا و قرار زایمان رو قطعی کنم....... یک دهم درصد احتمال داره که زایمانم بیافته واسه فردا....... ولی بعید میدونم.......
بالاخره بابا یاسرت هم به آرزوش رسید و گل پسرش یه هفته زودتر و تو شب قدر به دنیا می یاد.

خدایا تو را به برکت شب قدرت قسم میدهم که من رو در این راه دشواری که در پیش رو دارم تنها نگذاری.
خدایا به امید تو

۱۳۸۹ شهریور ۶, شنبه

هفته آخر

شنبه 6 شهریور ماه 1389

هفته آخر

چقدر زود به آخرین شنبه رسیدیم........به آخرین هفته....... یاد اولین هفته بارداریم می افتم ..... یاد اولین شنبه ..... شنبه هایی که پشت سر هم می اومدن و با خودشون خبر تموم شدن یه هفته خوب دیگه رو میدادن....... شنبه هایی که همیشه با جمله یاسر فلان هفته ام هم تموم شد به پایان میرسید ...... دلم برای این دوران قشنگم تنگ میشه خدا.....

امروز آخرین شنبه است و آخرین ویزیت...... ویزیتهایی که همیشه نشون میدادن که پسر گلم داره رشد میکنه و بزرگ میشه........
خدایا شکرت که ما رو تا اینجای راه همراهی کردی ..... این چند روز باقی مونده رو هم کمکم کن.......

2-3 روز هم هست که دردهای لیبر کاذبم شروع شده ..... خداییش خیلی درد دارن..... کاذبش که اینه وای به حقیقیش.......

امروز هم قراره که بالاخره تخت و کمدت رو بیارن تا وسایلت رو بچینیم.......
قربون پسر گلم بشم که داره آخرین روزهای تو شکم مامان بودن رو میگذرونه.

۱۳۸۹ مرداد ۳۰, شنبه

15 روز مونده

شنبه 30 مرداد ماه 1389
15 روز مونده


امروز باز هم یه شنبه دیگه از راه رسید و یه هفته دیگه از این دوران نازمون رو کامل کرد......... الهی مامان قربون اون قد و قوارت بشه که دیگه 37 هفته ات تموم شد و دیگه میتونی به دنیا بیای........ امروز باز هم رفتیم پیش بیتا ....... صدای ناز قلبت از همیشه تندتر میزد....... با اصرار بابا یاسر به خاطر جلوتر افتادن زایمان مامان(به خاطر شرایط سخت امتحان بورد) وقت زایمان رو چند روز زودتر گذاشتیم......... یا 9 یا 10 یا 11 مرداد........ ولی کاش میشد همون 14 شهریور به دنیا بیایی....... تو این یک هفته باقی مونده کلی کار ریخته سرم ..... نمیدونمم باید کدوم رو کی انجام بدم.......


امیدوارم شنبه دیگه همین موقع همه کارام به خوبی و خوشی انجام شده باشه و منتظر اومدنت باشیم گلم.......

16 روز مونده

جمعه 29 مرداد ماه 1389

16 روز مونده

امروز بالاخره با بابا یاسر از ساعت 11 تا 2 ظهر رفتیم خیابون بهار تا یه سری کم و کسریهای گنده رو هم بخریم........
برات یه وان خوش آب و رنگ حموم و یه لیف نرم  و یه کریر ناز مکسی کوزی و یه گهواره خوشگل مامالاو و یه ماشین کنترلی ناناز و یه تمساح باحال تولو خریدیم.........به خاطر عجله ای که بابا داشت نتونستیم بیشتر از این بمونیم........ایشالا که از همه خریدایی که با عشق برات انجام دادیم خوشت بیاد گلم.......

۱۳۸۹ مرداد ۲۷, چهارشنبه

21 روز مونده

یکشنبه 24 مرداد ماه 1389

21 روز مونده
امروز هم با خاله لیلا رفتم بازار تا واسه گل پسرم اسباب بازی بخرم.........یه سری اسباب بازیهای با نمک واسه شلف و بوفه ات خریدم.......وای که چقدر لذت بخشه که این اسباب بازی ها رو بدم بهت تا باهاشون بازی کنی و دل مامان و بابا رو ببری.

پسر قشنگم ماه دیگه این موقع توبه دنیا اومدی و بالاخره روز پر استرس امتحان بورد بابا یاسر فرا رسیده ........ماه دیگه این موقع من و تو و بابا یاسر استرس امتحان فردا صبحش رو داریم.......ولی میدونم  با تلاشی که کرده و با دعای پسر کوچولوی 11 روزش از پس این امتحان خوب بر می آد.

همسر عزیزم با تموم وجودم از خدا میخوام که جواب تلاشهات رو ........جواب بی خوابیهات رو........جواب تنها موندنهای من رو........جواب تنها دکتر رفتن هام رو.........جواب بی تو خرید کردن هام رو .......جواب خسته اومدن خونه هات رو....... بی پاسخ نذاره و سربلند از پس این امتحان بربیایی.......آمین

۱۳۸۹ مرداد ۲۴, یکشنبه

22 روز مونده

شنبه 23 مرداد ماه 1389

22 روز مونده
36 هفته از بارداری رو به سلامت پشت سر گذاشتیم..... روزهای خوب و تکرار نشدنی رو...... روزهایی که باور نمیکنم به سرعت برق و باد گذشتن و خاطره شدن.....

امروز برای یازدهمین ویزیت رفتیم پیش بیتا ........دیگه ویزیتهای ماهیانه بارداریم تبدیل شدن به ویزیتهای هفته به هفته ..... ویزیتهای هفته به هفته که نشون دهنده تموم شدن این دوران قشنگ و بزرگ شدن پسر گلمهِ.

شکر خدا همه چیز مثل همیشه خوب بود به جز فشار خونم که 14 بود و قرار شد که آزمایش پروتئینوری بدم.......
تاریخ به دنیا اومدنت رو هم مشخص کردیم همون 14 شهریور ........ 14 شهریوری که از این به بعد به جای گنجوندنن یه مناسب دوست داشتنی ازدواج مامان و بابا یه مناسبت قشنگ دیگه هم تو خودش میگنجونه.......

پسر گلم عاشقانه دوستت دارم و برای دیدنت ثانیه ثانیه ها رو میشمارم.

23 روز مونده

جمعه 22 مرداد ماه 1389

23 روز مونده
امروز جمعه است و باز بابا یاسر رفته بیمارستان و مامان سولماز و گل پسرش موندن خونه.....
دیروز هم که با هم رفتیم دماوند و حسابی خوش گذروندیم........خیلی حال داد ........ساعت 4 رفتیم و ساعت 2 شب برگشتیم.......راهش کمی طولانی بود ولی راه طولانی هم واسه خودش صفایی داره.

24 روز مونده

پنجشنبه 21 مرداد ماه 1389

24 روز مونده
امروز هم یه روز خوبه ......هم اولین روز ماه رمضونه و هم روز تولد خاله الناز....... و هم شروع ماه نهم بارداری و پا به ماه شدنممممممممممم
ماه رمضون امسال رو به خاطر وجود یه گل پسر ناز تو شکمم روزه نمیگیرم ........دیگه سحری ها تک و تنها از خواب بلند نمیشم تا سحری بخورم.......دیگه سفره افطار نمیچینم و ممنتظر صدای ربنا نمیشم .....   
همیشه و هر روز تغییرات زیادی تو زندگیمون ایجاد میشه که از به خاطر آوردن گذشته اش غصه مون میگیره ولی امیدوارم که همیشه این تغییرات،  اتفاقات خوب زندگی باشه مثل ماجرای این ماه رمضون که دلیل روزه نگرفتنهامون یکی از خوش آیندترین اتفاقات زندگیمونه.

و اما پا به ماه شدنمون و یه دنیا خاطره....... یه دنیا شُکر و یه دنیا ذوق
خیلی زود به ماه پایانی رسیدیم ... ماهی که تو همه برنامه ریزی هام آخرین بود و همش میگفتم تا رسیدن به اونجا خیلی راهه، ولی به یه چشم به هم زدن بالاخره به اون هم رسیدیم ......خدا رو شکر میکنم که این 8 ماه گذشته رو همراهمون بود و نذاشت که سختی ای بیاد و شیرینی این دوران رو برامون تلخ کنه .....

حالا تولد خاله الناز........خاله الناز جونم تولدت مبارک باشه و 100 سال عمر کنی و ایشالا که تولد نی نیت بشه......
دوست دارم حسابی.

امروز هم ساعت 4 بعد از ظهر قراره بریم دماوند ویلای آنجلا.......اولین روز ماه رمضون و اولین مهمونی افطار توی یه ویلای خوشگل و یه آب و هوای تازه.......

26 روز مونده

دوشنبه 19 مرداد ماه 1389

26 روز مونده
امروزو فردا هم قراره که به بقیه خونه تکونیمون برسیم........اتاق خواب و آشپزخونه.......

ولی خداییش تر و تمیز کردنم سخته ها.......از وقتی که افتادم به خونه تکونی سر پا وایسادن برام سخت شده........دیگه اینکه میگن آدم تو ماه آخر سنگین میشه و نمیتونه تکون بخوره داره در مورد من هم کم کم صدق میکنه ولی اگه من مامان سولمازم کم نمیارم و تا روز آخر واسه گل پسریم فعالیت میکنم.

27 روز مونده

یکشنبه 18 مرداد ماه 1389

27 روز مونده
سلام گل پسرم ....تاج سرم
امروز مامان سولماز بالاخره دست به کار شد .....دست به کار شد تا این خونه زندگی رو واسه ورود گل پسرش آماده و تر و تمیز کنه......از ظهر ساعت 12 تا شب ساعت 8 پا به پای  2 تا کارگری که برامون اومده بودن تا خونه رو تمیز کنیم کار کردم و از کت و کول افتادم .......ولی حسابی حال کردم چون میدونستم که این تمیز کردنها به خاطر اومدن یه فرشته خوشگل به خونمونِ.

دوست دارم و منتظرم تا روی ماهت رو ببینم پسرم

۱۳۸۹ مرداد ۱۹, سه‌شنبه

28 روز مونده

یکشنبه 17 مرداد  ماه 1389

28  روز مونده.......

امروز مامان یه کار خیلی مهم کرد.......
میدونی چی؟........ یه خرید خیلی خوشگل واسه گل پسرش.......

گل پسر مامان، امروز با 2 تا خاله مهربونت رفتیم تیراژه و ست روتختی خوشگلی رو که دیشب دیده بودم به همراه یه کالسکه خوشگل برات خریدمممممممممم. امیدوارم تموم خریدایی که تک تکشون رو با عشق برات خریدیم رو دوست داشته باشی گلم.

29 روز مونده

شنبه 16 مرداد ماه 1389

29 روز مونده.......

امروز 16 مردادِ و 31 جشن تولد بابای مهربونت.......
امروز 16 مردادِ و تموم شدن 35 هفتگی مامان سولماز و گل پسریش
امروز 16 مردادِ و دهمین ویزیت

16 مرداد امسالمون رو با یه جشن تولد کوچولو گذروندیم .......به همراه پسر کوچولوی دوست داشتنیمون........ایشالا که خدا سایه همسر مهربونم رو سالیان سال رو سر من و پسر عزیزم حفظ کنه........
یاسر عزیزم به خاطر تموم مهربونیات ازت ممنونم.

امروز35 هفته مون تموم شد و من با خوندن این جمله اونقدر ذق کردم و اشک تو چشام جمع شد که نگو : کودک شما چگونه تغییر می کند؟ هفته 35 بارداری : رشد فيزيكي كودك شما تقريبا به پايان رسيده است و او در چند هفته آينده فقط وزن اضافه خواهد كرد.
وای خدای من ...... فقط امیدوارم که لیاقت این نعمت بزرگی رو که بهم بخشیدی رو داشته باشم و تونسته باشم شرایط ایده آلی رو تو این دوران برای پسرم که دیگه رشد فیزیکیش به پایان رسیده رو فراهم کرده باشم.




شمارش معکوس

جمعه 15 مرداد ماه 1389

امروز دیگه با هم شمارش معکوس رو شروع کردیم گلم..........امروز روزیه که تا به دنیا اومدنت و در آغوش کشیدنت بیشتر از 30 روز نمونده........تموم شدن این دوران یه هیجان خیلی قشنگی داره البته به همراه هزاران استرس .........یه کوچولو دلتنگی داره و یه دنیا ذوق باور نکردنی...........

 30 روز باقی مونده تا به دنیا اومدنت تو روز قشنگ و به یاد موندنی 14 شهریور .........14 شهریوری که 4 سال پیش من و بابا یاسر زندگی مشترکمون رو تو اون روز شروع کردیم و عهد و پیمون بستیم که همیشه و همه جا با هم و در کنار هم باشیم ......حالا قرار توپسر گلم تو اون روز بیایی و پیوندی که 4 سال پیش تو همون روز بین من و بابا یاسر محکم شد رو محکم و شیرینتر کنی.........

دوستت دارم پسرم........

۱۳۸۹ مرداد ۱۳, چهارشنبه

ماه آخر

چهارشنبه 13 مرداد ماه 1389

امروز 13 مردادِ ....... ماه دیگه این موقع من و تو داریم آخرین روز تو شکم مامان بودن رو به پایان میرسونیم.........دیگه 1 ماه بیشتر به پایان این راه نمونده........وقتی که صحنه به دنیا اومدنت جلوی چشمام میاد، از اینکه وقتی برای بار اول چشام به چهره قشنگت میافته، از اینکه اون لحظه بابای مهربونت در کنار من تو رو تو آغوش میکشه ، ناخود آگاه گریه ام میگیره ........واقعا اون لحظه چه حسی خواهد داشت........مطمئنم که قشنگترین حسی خواهد بود که من و بابات  تجربه خواهیم کرد........

عاشقانه دوستت دارم پسرم

۱۳۸۹ مرداد ۱۲, سه‌شنبه

درد و دل

چرا هیچوقت اونجور که میخوایم کارهامون پیش نمیره؟

چرا هیچوقت اونطور که برنامه میریزیم نمیشه؟

چرا هیچوقت اونطور که باید و شاید شکر گذار نیستیم؟

چرا هیچوقت تا یه بلایی سرمون نیومده قدر دوران خوب گذشته رو نمیدونیم؟

چرا همیشه وقت کم میاریم؟

نمیدونم چرا ولی کاش یه روزی بیاد که جواب سوالام رو بفهمم.


وای که هر وقت کسی رو میبینه که داره از غم نی نی دار نشدنش غصه میخوره چقدر دلم میگیره و اشکام سرازیر میشه........اونموقع است که با خودم فکر میکنم که چه کار کردم که خدا من رو هم لایق مادر شدن دونسته........اونجاست که با اشکایی که از چشمام جاری شده، از ته قلب با این کوچولوی تو دلیم واسه ش دعا میکنم.........دعا میکنم که خدا حس قشنگ مادر شدن رو به همه اونایی که دوست دارن مادر بشن عطا کنه........