یکشنبه 7 شهریور ماه 1389
آخرین روز مون هم بالاخره اومد....... آخرین روزی که همیشه حس خاصی نسبت بهش داشتم........ حس ترس، حس دلهره، حس ذوق، حس دلتنگی و هزاران حس دیگه
پسرک شیطونم بالاخره با پیغوم و پسغوماش داره بهمون خبر میده که دیگه وقت اومدنه......
الان ساعت 7 صبحه و من ساعت 6 از خواب بیدار شدم و بعد از گرفتن یه دوش با پسرم تنها یه سری کارامون رو کردیم و قراره که ساعت 8 زنگ بزنم به بیتا و قرار زایمان رو قطعی کنم....... یک دهم درصد احتمال داره که زایمانم بیافته واسه فردا....... ولی بعید میدونم.......
بالاخره بابا یاسرت هم به آرزوش رسید و گل پسرش یه هفته زودتر و تو شب قدر به دنیا می یاد.
خدایا تو را به برکت شب قدرت قسم میدهم که من رو در این راه دشواری که در پیش رو دارم تنها نگذاری.
خدایا به امید تو
آخرین روز مون هم بالاخره اومد....... آخرین روزی که همیشه حس خاصی نسبت بهش داشتم........ حس ترس، حس دلهره، حس ذوق، حس دلتنگی و هزاران حس دیگه
پسرک شیطونم بالاخره با پیغوم و پسغوماش داره بهمون خبر میده که دیگه وقت اومدنه......
الان ساعت 7 صبحه و من ساعت 6 از خواب بیدار شدم و بعد از گرفتن یه دوش با پسرم تنها یه سری کارامون رو کردیم و قراره که ساعت 8 زنگ بزنم به بیتا و قرار زایمان رو قطعی کنم....... یک دهم درصد احتمال داره که زایمانم بیافته واسه فردا....... ولی بعید میدونم.......
بالاخره بابا یاسرت هم به آرزوش رسید و گل پسرش یه هفته زودتر و تو شب قدر به دنیا می یاد.
خدایا تو را به برکت شب قدرت قسم میدهم که من رو در این راه دشواری که در پیش رو دارم تنها نگذاری.
خدایا به امید تو