شنبه 29 آبان ماه 1389
امروز جمعه است .....ساعت 1:15 نیمه شب و تو پسر کوچولوی دوست داشتنیه من در خواب نازی و داری فرشته ها رو تو خواب میبینی....امروز 83 از اومدنت به این دنیای خاکی میگذره......امروز بهت نگاه کردم و به بزرگ شدنت بالیدم....دیگه داری روزها رو پشت سر هم میگذرونی و مرد میشی.....دیگه اون پسر کوچولوی 3100 گرمی که 52 cm قد داشت نیستی......دیگه بزرگ شدی و قد کشیدی.....
پسر کوچولوی قشنگم وقتی به چشمای نازت نگاه میکنم تموم سختیهای زندگیم از یادم میره......
83 روز باهات بودم و برام دنیایی ساختی وصف ناپذیر ....
هر روز از دیدن کارای جدیدت لذت میبرم و ذوق میکنم و خدا رو شکر میکنم......
83 روز از باز کردن چشمای قشنگت میگذره و تو یاد گرفتی که :
من رو با نگاهای قشنگت دنبال کنی....
برامون حرف بزنی و آواز بخونی...
با حرف زدنها و خنده هامون بخندی....
دستای خوشگلتت رو ملچ و ملوچ بخوری....
بغض کنی و گریه کنی....
سرت رو بالا نگه داری و همه جا رو ببینی.....
به اسباب بازیهات خیره شی و باهاشون حرف بزنی...
صداهای خوشگل و دوست داشتنی از خودت در بیاری...
با صدای بلند بخندی....
زل بزنی به دوربین تا ازت عکس بگیریم....
و هزاران کار دیگه.
امروز هم بابا یاسر رفت سراوان و ما موندیم تک و تنها....وقت رفتن بابا یاسر باهات خدافظی کرد و تو هم براش حرف زدی و دلش رو بردی گلم....نرفته دلش برات یه ذره شده عزیزم....پشت تلفن هم براش حرف زدی تا صدای نازت رو بشنوه ......
از بودنت در کنارمون به خودمون میبالیم فرشته قشنگم.....
امروز جمعه است .....ساعت 1:15 نیمه شب و تو پسر کوچولوی دوست داشتنیه من در خواب نازی و داری فرشته ها رو تو خواب میبینی....امروز 83 از اومدنت به این دنیای خاکی میگذره......امروز بهت نگاه کردم و به بزرگ شدنت بالیدم....دیگه داری روزها رو پشت سر هم میگذرونی و مرد میشی.....دیگه اون پسر کوچولوی 3100 گرمی که 52 cm قد داشت نیستی......دیگه بزرگ شدی و قد کشیدی.....
پسر کوچولوی قشنگم وقتی به چشمای نازت نگاه میکنم تموم سختیهای زندگیم از یادم میره......
83 روز باهات بودم و برام دنیایی ساختی وصف ناپذیر ....
هر روز از دیدن کارای جدیدت لذت میبرم و ذوق میکنم و خدا رو شکر میکنم......
83 روز از باز کردن چشمای قشنگت میگذره و تو یاد گرفتی که :
من رو با نگاهای قشنگت دنبال کنی....
برامون حرف بزنی و آواز بخونی...
با حرف زدنها و خنده هامون بخندی....
دستای خوشگلتت رو ملچ و ملوچ بخوری....
بغض کنی و گریه کنی....
سرت رو بالا نگه داری و همه جا رو ببینی.....
به اسباب بازیهات خیره شی و باهاشون حرف بزنی...
صداهای خوشگل و دوست داشتنی از خودت در بیاری...
با صدای بلند بخندی....
زل بزنی به دوربین تا ازت عکس بگیریم....
و هزاران کار دیگه.
امروز هم بابا یاسر رفت سراوان و ما موندیم تک و تنها....وقت رفتن بابا یاسر باهات خدافظی کرد و تو هم براش حرف زدی و دلش رو بردی گلم....نرفته دلش برات یه ذره شده عزیزم....پشت تلفن هم براش حرف زدی تا صدای نازت رو بشنوه ......
از بودنت در کنارمون به خودمون میبالیم فرشته قشنگم.....

















