جمعه 16 تیر ماه 1391
امروز جمعه است ....16 تیرماه 1391....از آخرین باری که برات نوشتم بیشتر از یک ساله که میگذره ....تو این یکسال اتفاقای خیلی زیادی افتاد و تو پسر گلم حسابی بزرگ شدی و واسه من و بابایی یه پا مرد....اونقدر قلدر شدی که دیگه حریفت نمیشم.
باز اومدم اینجا تا برات بنویسم
دلیل ننوشتنم تو این یکسال رو دقیق نمیدونم ولی اصلی ترین دلیلش شاید این بود که وقتی به گذشته های وبلاگت برمیگشتم و میخوندمشون گریه ام میگرفت و از زود دیر شدنهای روزای خوبمون ناراحت میشدم اگرچه میدونستم روزای خوبتری در انتظارمونه ولی همه روزهای خوبمون رو دوست دارم و نمیخوام که هیچ کدومشون تموم بشه .... من حتی وقتی وبلاگ دوستام رو هم میخونم گریه ام میگیره....فکر کنم کلا به وبلاگ حساسم ...با خودم گفتم که این پسر کوچولوی ما هم که وقتی بزرگ شه و یه پا مرد شه وقتی که بیاد وبلاگ
پر احساس مامانش رو بخونه شاید حال نکنه ، خودم هم که اگه بعدها بیام و بخونم از غصه گذشتن دوران بچه گیت باید بیان و از تو جوب جمعم کنن و یه دلیل دیگه هم فیلتر بودن بلاگفا بود
به هر حال اینا دلایلی بود که باعث شدن که یکسال برات ننویسم ولی حالا باز تصمیم گرفتم که برات بنویسم
این 13 ماه گذشت و تو پسر کوچولوی نه و نیم ماهه من شدی یه پسر کوچولوی ناز بیست و دو و نیم ماهه....ما هنوز تو سراوان زندگی میکنیم اما تو این مدت چند تا از دوستامون که اینجا پیشمون بودن از سراوان رفتن ....خاله افرا ... رویا....دکتر واعظی و کیمیا جون..... مهدیه که میخواستن به خاطر کار دکتر برن دبی....دکتر مومنی و خانوادش که رفتن زاهدان....ما هم تصمیم داریم که اگه خدا بخواد آخرای مهر کوله بارمون رو جمع کنیم و بعد از دو سال زندگی تو اینجا که جز دلتنگی هیچی نداره برگردیم تهران...راستی یه خبر خوب هم این که ماه پیش مدیکالمون اومد و ما رو کمی به رفتنمون به کانادا امیدوار کرد....حالا ببینیم که چی پیش میاد ....شاید تا خرداد سال دیگه کوله بار سفرمون رو مثل همیشه ببندیم و اینبار راهی یه کشور دیگه شیم.
آخرین اتفاقایی که افتاده اومدن و رفتن دایی محمد عزیزمون بود....داداش ناز مامان 23 اردیبهشت اومد ویکشنبه 12 تیر هم دوباره برگشت آمریکا و من و تو هم که بابا رو تو این مدت تو سراوان تنها گذاشته بودیم دوشنبه برگشتیم سراوان....ولی خداییش خیلی دلمون گرفته ....50 روز تو شلوغی بودیم و الان دوباره شدیم 3 نفر....تو این مدت هم که تو حسابی حال کردی و از نظر گفتاری حسابی پیشرفت کردی ....دیگه هر چی که بهت میگم رو تکرار میکنی....به ملینا میگی مانا ...به لیلا میگی لالا...به مامان اعظم میگی مامان عزی و خیلیییییییییییی چیزای دیگه ....من که عاشق همه گفته هاتم بالاخصصصصصصصصصصصصصص نارنجی
تو این 50 روز تلافی تنها بودنهامون تو سراوان رو در آوردیم ....دایی محمد هم لقب سرباز داده بود بهم و قرار بود روز خداحافظی بهم بگه که چرا بهم میگفته سرباز....روز آخر موقع رفتن و خداحافظی موقعی که داشتیم همدیگرو میبوسیدیم دایی محمد دم گوشم گفت که چرا بهم میگفته سرباز....گفت چون تو این 50 روز مثل یه سرباز پیشم بودی و سنگر رو خالی نزاشتی....راست میگفت چون همه به نوعی روزهایی از این 50 روز رو واسه خودشون بودن و رفته بودن سر خونه زندگیشون و تنها من و تو بودیم که همش و همش خونه مامان اعظم و در کنار دایی محمد بودیم.
بگذریم .....روزها میگذرن و زود زود تبدیل به خاطره میشن و چیزی که برامون میمونه اشکایی که از یادآوری خاطرات خوبمون از چشامون سرازیر میشه.
غذا خوردنت هم که همه رو کشته بود....وقتی که سفره مینداختیم شروع میکردی و دوره همه میچرخیدی و وقتی که میرسیدی به مامان میگفتی استوپ و مامان یه قاشق غذا میزاشت تو دهنت و دوباره یه دور میچرخیدی و تا آخر که سیر شی ولی الان که برگشتیم سراوان دوبارهه خیلی بد غذا شدی و لب به هیچی جز شیر مامان و آب و آبمیوه و نوشابه نمیزنی.
مامان هم که تصمیم داره از شیر و پوشک بگیردت ولی گه گیجه گرفته که چه جورییییییییی...حالا شاید بیخیال شه و کمی دیگه کشش بده
از حموم خونه مامان اعظم هم که حسابی میترسیدی و پا توش نمیزاشتی ...منم وقت حمومت که میشد یه سری اسباب بازیهات رو میبردم تو حموم که به عشق اونا و آب بازی بیایی و حموم کنی ولی وای نگو که وقتی میاوردمت دم حموم و اسباب بازیهات رو تو حموم میدیدی قشقرقی به پا میکردی وصف ناپذیر ...میومدی و اسباب بازیهات رو همچین با گریه برمیداشتی و جیغ میزدی و میبردی بیرون که دهن من هاج و واج باز میموند....همه اسباب بازیهات هم یه جا تو دستت جا نمیشد و هی میریخت و تو هم جیغت رو بیشتر میکردی،سر این موضوع دیگه خیلی دیر به دیر حموم میکردمت یه دفعه تو روشویی دستشویی یه دفعه خونه مامان فخری و بالاخره یه جوری سپری کردیم
تو این مدت که دایی محمد اومده بود ایران یه بار رفتیم شمال و حسابی 3 روز حال کردیم... ما و خاله لالا و مانا و عمو ناصر و خاله الناز و عمو مهدی و دایی محمد بودیم ....
جمعه هفته پیش (12 تیر) هم من و بابا و پسر جیگر طلا رفتیم گمرگ و یه ماشین شارژی کوچولوی ناز واست خریدیم تا باهاش حسابی حال کنی
یه اتفاق دیگه هم که تو این اواخر افتاد سکته مغزی کردن مامان بزرگ مامان بود ....دقیقا دوشنبه ...همون روزی که میخواستیم بیاییم سراوان....هنوزم مامان بزرگ ناز مامان سولماز تو بیمارستان بستری و تو کماست....براش دعا میکنیم که خدا هر چه زودتر شفاش بده و اون رو دوباره به جمع ما برگردونه .
حالا برگردیم به کمی عقبتر، اونموقعی که واسه بار آخر وبلاگت رو آپ کردم .....یعنی 24 خرداد 1390 ....اونموقعی که بارمون رو واسه یه سفر 40 روزه به خاطر اومدن خاله مریم بسته بودیم .... یادمه صبح همون روز که قرار بود من و تو با هم دو تایی ساعت 6 صبح بریم تهران، تو اسهال و استفراغ گرفتی....ما هم که ماشین اومده بود دنبالمون از رو نرفتیم و راهی تهران شدیم.....یادمه که تا برسیم تهران 15 بار عوضت کردم ...خدایی خیلی خسته شدم ولی خب گذشت و تموم شد....بالاخره خاله مریم اومد و روزها گذشتن و مثل باد تبدیل شدن به خاطره .....ثمین هم که از تو خیلی خوشش اومده بود و میگفت که کیان خیلی کیوته (حتی به دایی محمد گفته بود که سوغاتی برام کیان رو بیار)...خاله مریم و ثمین جون آخر تیر ماه برگشتن آمریکا و ما هم که میخواستیم واسه 12 مرداد بریم ترکیه موندیم تهران ....سفر ترکیه مون خیلی باحال بود و حسابییی بهمون خوش گذشت ....4 روز اول رو آنتالیا و 3 روز آخر رو استانبول بودیم ....هتل آنتالیامون تایتانیک بود که خداییش خیلی باحال و توپ بود....حسابی کیف کردیم .
از ترکیه که برگشتیم راهی سراوان شدیم و روزهامون رو گذروندیم تا رسیدیم به شهریور ماه....شهریوری که روز هفتمش یادآور به دنیا اومدن تو فرشته کوچولوی ناز مامان که خدا از تو آسمونها برای ما فرستاده....این روز پر شکوه رو جشن گرفتیم ولی به خاطر شرایط زندگیمون نشد که جشن خیلی بزرگی بگیریم ....کیک تولدت رو که میکی موس بود از شیرینی فروشی بیتا گرفتیم و خودم تزیینات تولدت رو کردم.تو جشن تولدت خاله غزال و عمو رضا و عمو ساسان و عمو رامین و مهدیه و غزل و من و بابا بودیم که بهمون حسابی خوش گذشت ،شام هم تنورچه دادیم که همه حسابی خوردن و ترکیدن.....اونموقع بود که به خودم قول دادم سال دیگه یه جشن تولد حسابی برات بگیرم ولی امسال هم متاسفانه شرایطش نیسس، من فکر میکردم سال دیگه شهریور تهران باشیم و خونه داشته باشیم ولی امسال قراره که شهریور همین سراوان باشیم و تازه همونایی که پارسال بودن هم امسال نیستن ....ولی در عوض قراره امسال تو جشن دسته جمعی نی نی های مرداد و شهریوری 89 که قراره با 25 تا از دوستامون بگیریم شرکت کنیم .امیدوارم که بهمون حسابی خوش بگذره.
توی آذر ماه که مهدیه اینا از سراوان رفتن و دکتر خشنود اثاث کشی کرد خونه اونها ، ما هم تصمیم گرفتیم که اثاث کشی کنیم خونه دکتر خشنودینا ....یعنی از اولین خونه بیاییم به آخرین خونه باغ ....یکی از دلایل مهم این اثاث کشی سخت این بود که این خونه خیلی بزرگتر از اون خونه بود و اینکه جلوش یه فضای باغ اختصاصی داشت بر عکس اون خونه که جلوش پارکینگ بود ....گفتیم بیاییم اینجا تا کیان ار فضای بزرگ این خونه و مخصوصا از باغ اختصاصیمون تو تابستو ن لذت ببره که خداییش هم الان صبحا میریم تو باغمون و حسابی آب بازی میکنیم .همون موقعها هم بود که تصمیم گرفتیم که واسه دی ماه یه سفر بریم مالزی و از اونجا هم بالی ....یه مسافرت 17 روزه که 3 روز اولش رو مالزی بودیم و 7 روز بالی و مجدد 4 روز الزی که تو مالزی مهمون پسر عمه بابا بودیم ...خداییش خیلی بهمون خوشگذشت و پسر عمه بابا و مرضیه خانم هم برامون سنگ تموم گذاشتن .
توی اسفند ماه هم که مامان اعظم جون و بابایی اثاث کشی کردن به یه خونه دیگه تئ کوچه بنفشه ...چون که خونشون رو دادن تا براشون بکوبن و بسازن ....این خونشون کوچولو و جمع و جوره ولی واسه خودش صفایی داره ....مخصوصا اون منظره کوهای پشت خونه ها که من عاشقشم و از دیدن کوهها لذت میبرم.
توی این ماه نی نی خاله افرا هم به دنیا اومد...یه پسر ناز کوچولو که اسمش رو گذاشتن رادین....ایشالا که همه نی نی های مامانای دنیا همیشه سالم باشن
فروردین ماه هم که قرار شد ما نیمه اول بریم تهران و نیمه دوم سراوان باشیم.....توی عید هم اتفاق خاصی نیفتاد فقط قرار بود که بریم خونه اله زهرا اینا که متاسفانه جور نشد....یه سر رفتیم اراک و برگشتیم تهران....یه شب هم خاله غزال مهمونی گرفته بود که رفتیم خونشون و کمی رقصیدیم و عیدی گرفتیم و برگشتیم خونمون.
تو اردیبهشت ماه 2 تا اتفاق مهم افتاد ....اولیش روز مادر بود که من به خاطر وجود پاک تو پسر قشنگم برای سومین بار به خاطر مادر بودنم تا آسمونها پر کشیدم و دومیش اومدن دایی محمد بود که از ذوقش تو پوست خودمون نمیگنجیدیم.
تو خرداد ماه هم نی نی گل خاله معصی جون که یه دختر ناز به نام شیدا هست به دنیا اومد .... ایشالا که خدا این شیدا خانم گل رو واسه مامانش صحیح و سالم نگه داره .
در مورد بزرگ شدن و مرد شدنت تو این 13 ماه هم باید بگم که خیلی از اولین هات رو تو ورق لای آلبوم خاطراتت نوشتم مثل اولین باری که قدم برداشتی....اولین باری که کلمه گفتی....اولین باری که مرواریدای قشنگت رو دیدم....اولین باری که باهات تلفنی صحبت کردم ....اولین باری که تب کردی و خیلی دیگه از اولین هات ....همون جا لای آلبوم خاطراتت برات نگهش میدارم تا وقتی بزرگ شدی بخونب و حال کنی.
غذا خوردنت هم که همیشه از نظر مامان کمه حالا چه کم بخوری چه زیاد به نظر مامان کم خوردی ....ولی تو اون 50 روزی که تهران بودیم خوردنت خوب شده بود و مامان راضی بود ولی الان که 5 روزه برگشتیم خونمون لب به غذا نمیزنی....حتی از قبلا هم بدتر شدی....بابا برات شربت سانستول گرفته بلکه کمی اشتهات باز شه.
الگوی خوابت هم که یه مدتیه منو کشته ،تقریبا از 19 ماهگی تا الان که 22 ماه و 9روزه هستی شبها به زور ساعت 3-4 صبح میخوابی و 12 ظهر بیدار میشی و عصر هم 2 ساعت حدود ساعتای 5-6 میخوایبی....خلاصه نمیدونم که این الگوی خواب خفن رو از کی به ارث بردی....تازه شب که میشه و همه میرن لالا تو یادت میفته که باید شیطونی کنی....قربون شیطونیات بشم عزیزم
سعی کردم که تا حدودی اتفاقات این 13 ماه رو خیلی خلاصه بنویسم ، امیدوارم که ازاین به بعد تند تند بیام و خاطرات گل پسرم رو ثبت کنم تا بعدها بخونه و نگه که چرا مامانم وبلاگم رو نصفه رها کرده.
دوست دارم یکی یدونم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر