سه شنبه 3 اسفند ماه 1389
چقدر دلم برای وبلاگت تنگ شده بود پسرم....میدونی چند وقته که نیومدم و به اینجا سر نزدم ....اینقدر کارام زیاده که وقت سر خواروندن هم ندارم .....
الان ساعت 2:30 صبحه و تو هم تو خواب نازی......وقتی میبینمت تموم غمهام یادم میره و به خاطر داشتنت خدا رو هزاران هزار بار شکر میکنم ...
.
سختترین لحظات زندگیم دیدن چشمای پر از اشک و بغضهای غمناکته که منو دیوونه میکنه ....تو این ماه یاد گرفتی که دیگه از ته دل گریه کنی و .....اشک رو تو چشمای من بیاری.....
بهمن هم تموم شد و مثل همیشه خاطره خوب بزرگ شدنت رو برامون به یادگار گذاشت ....توی بهمن خیلی چیزا یاد گرفتی ....یاد گرفتی که خودت به تنهایی بشینی ....یاد گرفتی که سریع و تند تند غلت بزنی .....یاد گرفتی که غذا بخوری .....یاد گرفتی که بعضی وقتها خودت به خواب بری .....
غذا خوردن رو از 23 بهمن شروع کردیم و تا امروز روزی 2 بار بهت فرنی دادم ....اینقده خوشگل میخوری که دلم میخواد بخورمت......تند تند غلت زدن و نشستن رو هم که از جمعه 22 بهمن شروع کردی ...هر دفعه که میخوابونمت زمین تو یه چشم بهم زدن میبینم که غلت زدی و به شکم شدی....کلی میذوقم و حال میکنم .....
12 بهمن هم با هم سه تایی با بابا یاسر رفتیم تهران تا به یه سری کارامون برسیم ....18 بهمن هم برگشتیم ......ولی به خاطر اتفاقی که نباید میافتاد و افتاد مامان سولمازت تا 10 روز یه چشش اشک بود یه چشش خون.....
دیگه چیزی به نیم ساله شدنت نمونده پسر گلم .....4 روز مونده تا 180 روز ازپا گذاشتنت به این زمین خاکی بگذره و خاطره بشه .....
8 سال پیش (3 اسفند 1381) من و بابا یاسرواسه اولین بار با هم حرف زدیم و با هم آشنا شدیم .....اونروز نمیدونستم که قراره حالا حالاها با هم بمونیم و 8 سال بعد خدا یه فرشته کوچولوی ناز هم بهمون بده .....
چقدر دلم برای وبلاگت تنگ شده بود پسرم....میدونی چند وقته که نیومدم و به اینجا سر نزدم ....اینقدر کارام زیاده که وقت سر خواروندن هم ندارم .....
الان ساعت 2:30 صبحه و تو هم تو خواب نازی......وقتی میبینمت تموم غمهام یادم میره و به خاطر داشتنت خدا رو هزاران هزار بار شکر میکنم ...
.
سختترین لحظات زندگیم دیدن چشمای پر از اشک و بغضهای غمناکته که منو دیوونه میکنه ....تو این ماه یاد گرفتی که دیگه از ته دل گریه کنی و .....اشک رو تو چشمای من بیاری.....
بهمن هم تموم شد و مثل همیشه خاطره خوب بزرگ شدنت رو برامون به یادگار گذاشت ....توی بهمن خیلی چیزا یاد گرفتی ....یاد گرفتی که خودت به تنهایی بشینی ....یاد گرفتی که سریع و تند تند غلت بزنی .....یاد گرفتی که غذا بخوری .....یاد گرفتی که بعضی وقتها خودت به خواب بری .....
غذا خوردن رو از 23 بهمن شروع کردیم و تا امروز روزی 2 بار بهت فرنی دادم ....اینقده خوشگل میخوری که دلم میخواد بخورمت......تند تند غلت زدن و نشستن رو هم که از جمعه 22 بهمن شروع کردی ...هر دفعه که میخوابونمت زمین تو یه چشم بهم زدن میبینم که غلت زدی و به شکم شدی....کلی میذوقم و حال میکنم .....
12 بهمن هم با هم سه تایی با بابا یاسر رفتیم تهران تا به یه سری کارامون برسیم ....18 بهمن هم برگشتیم ......ولی به خاطر اتفاقی که نباید میافتاد و افتاد مامان سولمازت تا 10 روز یه چشش اشک بود یه چشش خون.....
دیگه چیزی به نیم ساله شدنت نمونده پسر گلم .....4 روز مونده تا 180 روز ازپا گذاشتنت به این زمین خاکی بگذره و خاطره بشه .....
8 سال پیش (3 اسفند 1381) من و بابا یاسرواسه اولین بار با هم حرف زدیم و با هم آشنا شدیم .....اونروز نمیدونستم که قراره حالا حالاها با هم بمونیم و 8 سال بعد خدا یه فرشته کوچولوی ناز هم بهمون بده .....
خدایا به خاطر تموم مهربونیهات ممنونم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر