سه شنبه 7 دی ماه 1389
امروز سه شنبه است و یه روز دوست داشتنی....روزی که تو پسر گلم 4 ماهگیت تموم شد و قدم تو ماه 5 زندگیت گذاشتی....121 روز از اومدنت به این دنیا میگذره و هر لحظه و هر ثانیه داری بزرگ و بزرگتر میشی....4 ماهگیت مبارک باشه گلم.....از آخرین باری که با هم اومدیم تو وبلاگت و برات یه خاطره قشنگ ثبت کردیم 47 روز میگذره.....تو این مدت با هم و در کنار هم خوش گذروندیم و خاطره ساختیم ......
حالا وصف این 48 روز :
از همون روز 29 آبان شروع میکنم که بابا یاسر ما رو گذاشت و رفت سراوان......یک روز از رفتن بابا یاسر نگذشته بود که بابا یاسر دلش طاقت نیاورد و گفت که هر جوری که شده باید ما دو تا هم بریم پیشش .....مامانم که دید بابا یاسر طاقت دوری گل پسری رو نداره قبول کرد ......برای روز 4 شنبه 3 آذر بلیط هواپیما به سمت زاهدان رو گرفتیم تا اولین سفر هوایی دو نفرمون رو تجربه کنیم .....بالاخره روز 4 شنبه رسید و مامانی و بابایی زحمت کشیدن و ما دو تا رو رسوندن فرودگاه مهر آباد ....پروواز ساعت 9:40 صبح بود....ما ساعت 8:45 رسیدیم فرودگاه .....با مامانی و بابایی خداحافظی کردیم و با هم نشستیم رو صندلی های فرودگاه تا اینکه وقت بوردینگ بشه....تو پسر نازم خوابت گرفت و گذاشتمت تو کریر تا بخوابی......وقت پرواز شد و با هم سوار هواپیما شدیم و اولین سفر هواییمون آغاز شد......توی کابین هواپیما تو از خواب بلند شدی و گشنه تموم کابین رو گذاشتی رو سرت.....مامان بهت شیر داد و آروم شدی و تا رسیدن به مقصد تو بغل مامان تو آرامش در آسمون خوابیدی......ساعت 12 رسیدیم زاهدان......آقای شله بور که راننده بیمارستان بود اومده بود دنبالمون ... بالاخره ساعت 12:30 راه افتادیم به سمت سراوان......ساعت نزدیکای 4 بود که رسیدیم سراوان.....وای که بابا یاسرت از دیدنت غش و ضعف کرد.....اونقدر ذوقققققققققققق کرده بود که نگو......قربون صدقه هاش تمومی نداشت.......
زندگی ما تو سراوان شروع شد .......روزها تو خونه بودیم و به کارا میرسیدیم .....به عوض کردن موکت....درخواست کابینت جدید....عوض کردن سرامیکهای دستشویی و....... بالاخره کارهامون برای روز 9 آذر تموم شد......4 شنبه 10 آذر سه تایی راهی تهران شدیم.....1900 کیلومتر......خیلی زیاد بود.......رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به باغ شازده......رفتیم باغ شازده رو هم به تو پسر کوچولوم نشون دادیم و دوباره راه افتادیم به سمت تهران......شب رو اردکان خونه دایی بابا یاسر موندیم ......صبح دوباره راه افتادیم .......راه خیلی زیاد بود......بیشتر راه رو تو کریرت خواب بودی .....بالاخره بعد از 18 ساعت رانندگی بابا یاسر و طی کردن 1900 کیلومتر ساعت 4 بود که رسیدیم تهران......
حالا رسیدیم به قسمت سخت داستان.....جمع و جور کردن وسایل خونه و اثاث کشی......یک هفته بیشتر وقت نداشتیم ......سه شنبه 16 آذر باید وسایل جمع شده رو بار میزدیم و 4 شنبه 17 آذز حرکت میکردیم به سمت سراوان......روزهای خیلی سختی بود....تو این مدت خیلی خوب نتونستم باهات بازی کنم ولی به جاش بقیه عوضش رو در آوردن......روزهای این یک هفته هم با سختی هایی که داشت تموم شد و وسایال خونمون عصر سه شنبه جمع شده بود و آماده بار زدن......(تو این یک هفته هم به یه سری کارای خارج از خونمون از جمله چاپ کردن عکس نازت برای زدن به دیوار رسیدیم و به یه سری دیگه اش از جمله خریدن کتاب شعر برای پسر گلم هم نرسیدیم......) ماشینی که قرار بود عصر 3 شنبه برای بار زدن بیاد بدقولی کرد و قرار شد که ما صبح 4 شنبه راه بیافتیم وزحمت بار زدن وسایلمون بیافته گردن مامانی و بابایی......4 شنبه 17 آذر شد و ما ساعت 10 راه افتادیم به سمت سراوان......لحظات خیلی بدی بود....دور شدن از خانواده هامون.....دور شدن از شهرمون ....دور شدن از تمام خاطراتمون......بیچاره مامان باباهامون که تو دلاشون غصه نشوندیم.......گریه کردیم و اشک ریختیم و با خاطرات شیرینمون خداحافظی کردیم......من که طاقت دیدن خونه خالیمون رو نداشتم ولی باید تحمل میکردم ......باید با صبوریهام به بقیه هم آرامش میدادم......
بعد از خداحافظی تلخمون به سمت سراوان راه افتادیم.......باز هم رفتیم و رفتیم و رفتیم.......شب رو در اردکان موندیم و صبح دوباره راه افتادیم و رفتیم و رفتیم.......عصر روز 5 شنبه بود که رسیدیم سراوان......بارمون قرار بود شنبه صبح برسه......برای جمعه ناهار دعوت شدیم کوشک به مناسبت از حج برگشتن دکتر رجبی......جمعه هم گذشت و شنبه هم از راه رسید و بارهامون هم از راه رسید و تا ظهر شنبه خالی شد.......
اولین محرم و تاسوعا عاشورا رو هم به خاطر خطری بودن شهر سراوان نرفتیم بیرون و موندن تو خونه رو به شهید شدن ترجیح دادیم ....ایشالا سال دیگه میبرمت تهران تا محرم تهران رو ببینی گلم......
اولین شب یلدا رو هم باید با هم توی اینجا سپری میکردیم که خوشبختانه شب یلدا دعوت شدیم خونه دکتر سهروردی......ساعت 9 آماده شدیم و ساعت 10 رفتیم خونشون ....در کل خوش گذشت ولی کاش اولین شب یلدامون رو پیش مامان باباهامون بودیم.......
تا امروز که 20 روز از اومدنمون به یه شهر غریب میگذره هنوز مامان و بابا در حال جمع و جور کردن وسایلها هستن و هنوز غم غربت تو دلاشونه......فکر کنم که اگه خدا بخواد بتونیم واسه 10 بهمن بریم تهران آخه 18 بهمن تو وقت چشم پزشکی داری و باید خودمون رو واسه اونروز برسونیم تهران......وقت جدا شدن از مامان باباهامون تو پسر گلم 101 روزه بودی و 10 بهمن ماه 154 روزه میشی.....53 روز تو رو ندیدن خیلی سخته .......طفلک مامان باباهامون که غصه دوری از تو رو میخورن.....
هر روز هم بهشون زنگ میزنیم تا با تو صحبت کنن.....توهم که اونقدر نمکی باهاشون حرف میزنی که نگو ....اما یه مدتیه که ترجیح میدی گوشی تلفن رو بخوری تا حرف بزنی............
امروز هم که تو گل پسرم 121 روزگیت رو پشت سر گذاشتی باید برای بار دوم واکسن میزدی.....صبح ساعت 9:30 آماده شدیم و رفتیم واسه واکسن ولی ناکام موندیم ....آخه گفتن که فقط روزهای زوج واکسن میزنن .....برگشتیم و قرار شد فردا بریم واسه واکسن......
و اما اولین ها ی پسملم تو این 48 روز:
اولین مسافرت هوایی با مامان سوم آذر 1389 وقتی که 87 روزه بودی
اولین باری که مشتی گردنن گرفتی پنجم آذر 1389وقتی که 89 روزه بودی
اولین بار که بابا یاسر تو رو شست ششم آذر 1389وقتی که 90 روزه بودی
اولین تاب سواری تو باغ خونه جدیدمون هفتم آذر 1389 وقتی که 91 روزه بودی(سه ماهه)
اولین باری که با کشیدن دستهات خودت بلند شدی پانزدهم آذر 1389وقتی که 99 روزه بودی
اولین خنده صدادار (قهقهه)وقتی که باهات بازی میکردم شانزدهم آذر1389وقتی که 100 روزه بودی
اولین سرما خوردگی مامان از وقتی که تو به دنیا اومدی هفدهم آذر 1389وقتی که 101 روزه بودی
اولین اثاث کشی با تو هفدهم آذر1389وقتی که 101 روزه بودی
اولین باری که عروسکهای گهواره و کریرت رو با دستای نازت گرفتی و کشیدی هفدهم آذر1389وقتی که 101روزه بودی
اولین باری که کامل غلت زدی بیست و یکم آذر ماه 1389وقتی که 105 روزه بودی
اولین باری که اومدی عطسه کنی ولی عطسه ات برگشت :)) اول دی 1389وقتی که 115 روزه بودی
امروز سه شنبه است و یه روز دوست داشتنی....روزی که تو پسر گلم 4 ماهگیت تموم شد و قدم تو ماه 5 زندگیت گذاشتی....121 روز از اومدنت به این دنیا میگذره و هر لحظه و هر ثانیه داری بزرگ و بزرگتر میشی....4 ماهگیت مبارک باشه گلم.....از آخرین باری که با هم اومدیم تو وبلاگت و برات یه خاطره قشنگ ثبت کردیم 47 روز میگذره.....تو این مدت با هم و در کنار هم خوش گذروندیم و خاطره ساختیم ......
حالا وصف این 48 روز :
از همون روز 29 آبان شروع میکنم که بابا یاسر ما رو گذاشت و رفت سراوان......یک روز از رفتن بابا یاسر نگذشته بود که بابا یاسر دلش طاقت نیاورد و گفت که هر جوری که شده باید ما دو تا هم بریم پیشش .....مامانم که دید بابا یاسر طاقت دوری گل پسری رو نداره قبول کرد ......برای روز 4 شنبه 3 آذر بلیط هواپیما به سمت زاهدان رو گرفتیم تا اولین سفر هوایی دو نفرمون رو تجربه کنیم .....بالاخره روز 4 شنبه رسید و مامانی و بابایی زحمت کشیدن و ما دو تا رو رسوندن فرودگاه مهر آباد ....پروواز ساعت 9:40 صبح بود....ما ساعت 8:45 رسیدیم فرودگاه .....با مامانی و بابایی خداحافظی کردیم و با هم نشستیم رو صندلی های فرودگاه تا اینکه وقت بوردینگ بشه....تو پسر نازم خوابت گرفت و گذاشتمت تو کریر تا بخوابی......وقت پرواز شد و با هم سوار هواپیما شدیم و اولین سفر هواییمون آغاز شد......توی کابین هواپیما تو از خواب بلند شدی و گشنه تموم کابین رو گذاشتی رو سرت.....مامان بهت شیر داد و آروم شدی و تا رسیدن به مقصد تو بغل مامان تو آرامش در آسمون خوابیدی......ساعت 12 رسیدیم زاهدان......آقای شله بور که راننده بیمارستان بود اومده بود دنبالمون ... بالاخره ساعت 12:30 راه افتادیم به سمت سراوان......ساعت نزدیکای 4 بود که رسیدیم سراوان.....وای که بابا یاسرت از دیدنت غش و ضعف کرد.....اونقدر ذوقققققققققققق کرده بود که نگو......قربون صدقه هاش تمومی نداشت.......
زندگی ما تو سراوان شروع شد .......روزها تو خونه بودیم و به کارا میرسیدیم .....به عوض کردن موکت....درخواست کابینت جدید....عوض کردن سرامیکهای دستشویی و....... بالاخره کارهامون برای روز 9 آذر تموم شد......4 شنبه 10 آذر سه تایی راهی تهران شدیم.....1900 کیلومتر......خیلی زیاد بود.......رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به باغ شازده......رفتیم باغ شازده رو هم به تو پسر کوچولوم نشون دادیم و دوباره راه افتادیم به سمت تهران......شب رو اردکان خونه دایی بابا یاسر موندیم ......صبح دوباره راه افتادیم .......راه خیلی زیاد بود......بیشتر راه رو تو کریرت خواب بودی .....بالاخره بعد از 18 ساعت رانندگی بابا یاسر و طی کردن 1900 کیلومتر ساعت 4 بود که رسیدیم تهران......
حالا رسیدیم به قسمت سخت داستان.....جمع و جور کردن وسایل خونه و اثاث کشی......یک هفته بیشتر وقت نداشتیم ......سه شنبه 16 آذر باید وسایل جمع شده رو بار میزدیم و 4 شنبه 17 آذز حرکت میکردیم به سمت سراوان......روزهای خیلی سختی بود....تو این مدت خیلی خوب نتونستم باهات بازی کنم ولی به جاش بقیه عوضش رو در آوردن......روزهای این یک هفته هم با سختی هایی که داشت تموم شد و وسایال خونمون عصر سه شنبه جمع شده بود و آماده بار زدن......(تو این یک هفته هم به یه سری کارای خارج از خونمون از جمله چاپ کردن عکس نازت برای زدن به دیوار رسیدیم و به یه سری دیگه اش از جمله خریدن کتاب شعر برای پسر گلم هم نرسیدیم......) ماشینی که قرار بود عصر 3 شنبه برای بار زدن بیاد بدقولی کرد و قرار شد که ما صبح 4 شنبه راه بیافتیم وزحمت بار زدن وسایلمون بیافته گردن مامانی و بابایی......4 شنبه 17 آذر شد و ما ساعت 10 راه افتادیم به سمت سراوان......لحظات خیلی بدی بود....دور شدن از خانواده هامون.....دور شدن از شهرمون ....دور شدن از تمام خاطراتمون......بیچاره مامان باباهامون که تو دلاشون غصه نشوندیم.......گریه کردیم و اشک ریختیم و با خاطرات شیرینمون خداحافظی کردیم......من که طاقت دیدن خونه خالیمون رو نداشتم ولی باید تحمل میکردم ......باید با صبوریهام به بقیه هم آرامش میدادم......
بعد از خداحافظی تلخمون به سمت سراوان راه افتادیم.......باز هم رفتیم و رفتیم و رفتیم.......شب رو در اردکان موندیم و صبح دوباره راه افتادیم و رفتیم و رفتیم.......عصر روز 5 شنبه بود که رسیدیم سراوان......بارمون قرار بود شنبه صبح برسه......برای جمعه ناهار دعوت شدیم کوشک به مناسبت از حج برگشتن دکتر رجبی......جمعه هم گذشت و شنبه هم از راه رسید و بارهامون هم از راه رسید و تا ظهر شنبه خالی شد.......
اولین محرم و تاسوعا عاشورا رو هم به خاطر خطری بودن شهر سراوان نرفتیم بیرون و موندن تو خونه رو به شهید شدن ترجیح دادیم ....ایشالا سال دیگه میبرمت تهران تا محرم تهران رو ببینی گلم......
اولین شب یلدا رو هم باید با هم توی اینجا سپری میکردیم که خوشبختانه شب یلدا دعوت شدیم خونه دکتر سهروردی......ساعت 9 آماده شدیم و ساعت 10 رفتیم خونشون ....در کل خوش گذشت ولی کاش اولین شب یلدامون رو پیش مامان باباهامون بودیم.......
تا امروز که 20 روز از اومدنمون به یه شهر غریب میگذره هنوز مامان و بابا در حال جمع و جور کردن وسایلها هستن و هنوز غم غربت تو دلاشونه......فکر کنم که اگه خدا بخواد بتونیم واسه 10 بهمن بریم تهران آخه 18 بهمن تو وقت چشم پزشکی داری و باید خودمون رو واسه اونروز برسونیم تهران......وقت جدا شدن از مامان باباهامون تو پسر گلم 101 روزه بودی و 10 بهمن ماه 154 روزه میشی.....53 روز تو رو ندیدن خیلی سخته .......طفلک مامان باباهامون که غصه دوری از تو رو میخورن.....
هر روز هم بهشون زنگ میزنیم تا با تو صحبت کنن.....توهم که اونقدر نمکی باهاشون حرف میزنی که نگو ....اما یه مدتیه که ترجیح میدی گوشی تلفن رو بخوری تا حرف بزنی............
امروز هم که تو گل پسرم 121 روزگیت رو پشت سر گذاشتی باید برای بار دوم واکسن میزدی.....صبح ساعت 9:30 آماده شدیم و رفتیم واسه واکسن ولی ناکام موندیم ....آخه گفتن که فقط روزهای زوج واکسن میزنن .....برگشتیم و قرار شد فردا بریم واسه واکسن......
و اما اولین ها ی پسملم تو این 48 روز:
اولین مسافرت هوایی با مامان سوم آذر 1389 وقتی که 87 روزه بودی
اولین باری که مشتی گردنن گرفتی پنجم آذر 1389وقتی که 89 روزه بودی
اولین بار که بابا یاسر تو رو شست ششم آذر 1389وقتی که 90 روزه بودی
اولین تاب سواری تو باغ خونه جدیدمون هفتم آذر 1389 وقتی که 91 روزه بودی(سه ماهه)
اولین باری که با کشیدن دستهات خودت بلند شدی پانزدهم آذر 1389وقتی که 99 روزه بودی
اولین خنده صدادار (قهقهه)وقتی که باهات بازی میکردم شانزدهم آذر1389وقتی که 100 روزه بودی
اولین سرما خوردگی مامان از وقتی که تو به دنیا اومدی هفدهم آذر 1389وقتی که 101 روزه بودی
اولین اثاث کشی با تو هفدهم آذر1389وقتی که 101 روزه بودی
اولین باری که عروسکهای گهواره و کریرت رو با دستای نازت گرفتی و کشیدی هفدهم آذر1389وقتی که 101روزه بودی
اولین باری که کامل غلت زدی بیست و یکم آذر ماه 1389وقتی که 105 روزه بودی
اولین باری که اومدی عطسه کنی ولی عطسه ات برگشت :)) اول دی 1389وقتی که 115 روزه بودی
۷ نظر:
سلام کیان جان...
من اومدنت را به سروان تبریک میگم امیدوارم اینجابه شماوخانواده خوش بگذره
آخي چقدر دلم گرفت گرچه خودم هم دور از خانواده ام هستم ولي سراوان خيلي دور از تهرانه. ولي تجربه ايه واسه خودش. مستقل زندگي كردن و اين كه بدوني فقط خودتي و خودت. مواظب خودت و كيان عزيز باش. چه خوبه كه اولين هاش رو مينويسي من كه انقدر اولين هاش رو ننوشتم الان يادم رفته.
مواظب خودتون باشيد. از طرف خاله فرناز و سپهر.
راستي دلم براي كيان تنگ شد مامانش عكس هم بذار ببينيم خوشگل پسر چه شكلي شده.ببوسش
آخی الهی .... میدونم دوری خیلی سخته گلم . ایشاالله دوباره دور هم جمع بشین و پسر گلت توی آغوش گرم یه خانواده متحد رشد کنه . واسه پیشرفت گاهی این سختی ها لازمه ، ولی نگران نباش .
بلوچ جون مرسی گلم....ما هم امیدواریم که اینجا بهمون خوش بگذره....
فرناز جونم مرسی از همدردیت گلم....دور بودن از خوانواده ای که پیششون زندگی میکردی واقعا سخته ولی باید تحمل کرد دیگه ....خوب خاله فرنازی از همین امروز شروع کن اولینهای سپهر جونی رو بنویس آخه هنوز اول راهن و کلی اولین دیگه دارن که هنوز وقتش نشده......خاله فرنازم تو پست بعدی عکسای کیان رو میزارم...
مریم جونم مرسی گلم...منم امیدوارم که دوباره برگردم پیش مامان بابام....همه این سختیها به خاطر داشتن یه زندگیه بهتره....پس باید تحمل کنم....
کیان عزیز...
سراوان شهر قشنگیه البته نه به قشنگیه تهران وبقیه جاهای ایران.
اینجا 2تا موزه داره موزه محلی وموزه خاک که دردنیا بینظیره من ازشما دعوت می کنم حتما باخانواده اینجا راببینید
مرسی بلوچ جون .....حتما با مامان بابام میرم این دو تا موزه.....شما اهل سراوانی؟...باز هم اگه جاهای خوب داره بهم بگی ممنون میشم.....
بله کیان جان من اهل سراوان هستم.
سراوان جاهای دیدنی زیاد داره مثل قلعه سب(بلند بنای خشتی ایران با40متر ارتفاء)
,روستای ناهوک بانخلستانهای وقنات پرآب
ارسال یک نظر