شنبه 2 مرداد ماه 1389
وای که امروز صبح ساعت 10 رفتیم بیمارستان بابا یاسر تا خانم دکتر مهدیزاده پسر گلم رو بهمون نشون بده و تازه فیلم خوشگلش رو هم برامون بریزه رو فلش...........
باز هم شکر خدا همه چیز خوب بود و مامان و بابا از دیدن روی گلت حسابی سر ذوق اومدن..........
لبای خوشگل و سوراخ دماغ نازت ما رو دیوونه کرد پسرم......
وزنت هم 2150 گرم بود که شکر خدا واسمون تا اینجای راه تپل مپل شدی.......
خیلی این دوران قشنگ زود داره به پایان میرسه ..........خیلی زود دیگه اون تکونای قشنگ تو دلم رو حس نخواهم کرد ........و خیلی زود شکم قلمبه ام که هر روز و هر ثانیه دارم باهاش عشق میکنم صاف میشه .........و خیلی زود تو دلی خودم رو تو آغوش میکشم.........ازت ممنونم گلم ..........ممنونم که با اذیت نکردنهات این دوران رو برام اونقدر شیرین کردی که مثل برق و باد گذشت و ازش یه خاطره خوب به جا موند.........خاطره ای که هر لحظه با به یاد آوردنش دلم براش تنگ خواهد شد ولی.........خوشحالم که میایی و دورانی شیرینتر رو برامون میسازی.
وای که امروز صبح ساعت 10 رفتیم بیمارستان بابا یاسر تا خانم دکتر مهدیزاده پسر گلم رو بهمون نشون بده و تازه فیلم خوشگلش رو هم برامون بریزه رو فلش...........
باز هم شکر خدا همه چیز خوب بود و مامان و بابا از دیدن روی گلت حسابی سر ذوق اومدن..........
لبای خوشگل و سوراخ دماغ نازت ما رو دیوونه کرد پسرم......
وزنت هم 2150 گرم بود که شکر خدا واسمون تا اینجای راه تپل مپل شدی.......
خیلی این دوران قشنگ زود داره به پایان میرسه ..........خیلی زود دیگه اون تکونای قشنگ تو دلم رو حس نخواهم کرد ........و خیلی زود شکم قلمبه ام که هر روز و هر ثانیه دارم باهاش عشق میکنم صاف میشه .........و خیلی زود تو دلی خودم رو تو آغوش میکشم.........ازت ممنونم گلم ..........ممنونم که با اذیت نکردنهات این دوران رو برام اونقدر شیرین کردی که مثل برق و باد گذشت و ازش یه خاطره خوب به جا موند.........خاطره ای که هر لحظه با به یاد آوردنش دلم براش تنگ خواهد شد ولی.........خوشحالم که میایی و دورانی شیرینتر رو برامون میسازی.
۱ نظر:
نازنازی ........تو پولوی خاله .......کجایی سولمازی دلم برات تنگیدههههه
ارسال یک نظر