چهارشنبه 12 خرداد ماه 1389
امروز باز هم لحظه شماری کردم........ لحظه شماری کردم تا روی گلت رو برای بار پنجم ببینم..........لحظه شماری کردم تا صدای قشنگ ضربان قلبت آرومم کنه.......... و لحظه شماری کردم تا به خاطر سلامتی که خدا به تو هدیه کرده، سجده شکر به جا بیاورم.
پسر قشنگم
ساعت 6:30 عصر من و بابا و گل پسری با هم رفتیم مطب خانم دکتر مهدیزاده.......... کمی منتظر موندیم و رفتیم داخل......... دوباره وقتی دیدمت از ذوق تو پوست خودم نمیگنجیدم.........شکر خدا همه چی عالی بود.........دیگه کم کم واسه خودت مردی شدی و واسه مامان و بابات حسابی قد کشیدی............ از دست و پای قشنگت هم یه پرینت گرفتیم تا با هر بار دیدنش از هوش بریم...........
امروز باز هم لحظه شماری کردم........ لحظه شماری کردم تا روی گلت رو برای بار پنجم ببینم..........لحظه شماری کردم تا صدای قشنگ ضربان قلبت آرومم کنه.......... و لحظه شماری کردم تا به خاطر سلامتی که خدا به تو هدیه کرده، سجده شکر به جا بیاورم.
پسر قشنگم
ساعت 6:30 عصر من و بابا و گل پسری با هم رفتیم مطب خانم دکتر مهدیزاده.......... کمی منتظر موندیم و رفتیم داخل......... دوباره وقتی دیدمت از ذوق تو پوست خودم نمیگنجیدم.........شکر خدا همه چی عالی بود.........دیگه کم کم واسه خودت مردی شدی و واسه مامان و بابات حسابی قد کشیدی............ از دست و پای قشنگت هم یه پرینت گرفتیم تا با هر بار دیدنش از هوش بریم...........
عکس اولی کف پای قشنگت که مامان الهی فداش بشه
عکس دوم هم از کتف تا انگشتای دستت که با هر دفعه دیدنش، اشک تو چشام جمع میشه و ....

۴ نظر:
وایییییییی
خاله فدای کف پاش ........
چرا پاپوشی که مامانی درستیده رو نپوشیــــــــــــــــد
بوس بوس
قربونت بشم زهرا جون........پا پوشش رو هم بالاخره یه روزی پاش میکنم.......
اي جان خاله
با اون كف پاهاي كوچولو موچولوت عزيزمي
با اون كتفهاي مردونه خوشگلت عزيزم
واي سوگلي جونم
اشك تو چشام جمع شد.
ايشالله هميشه سلامت و شاد باشيد عزيزم
مرسی خاله هانا جوننننننننننن.....اینقدر میشینم و ذل میزنم به عکسای سونوش که نگو.....
ارسال یک نظر