6 اردیبهشت ماه 1389
امروز بعد از چند روز انتظار کشیدن، موفق شدم که ساعت 11 صبح، لباسای خوشگلی که قرار بود خاله الناز از انگلیس برات بیاره رو ببینم و حسابی حال کنم........... شب هم قرار بود مامان و گل پسری با هم بریم مهمونی.............منم لباسای خوشگلت رو چیدم روی تخت و یه نامه خوشگل هم از طرف گل پسری واسه باباش نوشتم و چسبوندم رو کامپیوترش .............وای که وقتی بابا جونت اومده بود و نامه رو خونده بود و رفته بود تو اتاق و لباسای نازت رو دیده بود ......حالی کرده بود که نگو.........وقتی که اومدیم خونه بابایی خواب بود و لباسای گل پسرش رو براش جمع کرده بود یه گوشه.........
واقعا از حس قشنگی که بابا جونت نسبت بهت داره حظ میکنم..........الهی مامان و بابا فدات شن ، ایشالا زودتر اون روز بیاد که این لباسا رو تنت کنیم و از بودنت کنارمون لذت ببریم............
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر